تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 588

مساهمون:

ص٥٨٨

كوهى از سرهاى كشتگان بر زمين بود . چون سرخه ، پيكار را بدانگونه ديد و چشمش به سرنيزهء فرامرز سالار افتاد ، با نيزه ، همچون باد به سوى او رو نهاد . فرامرز نيز از دل سپاه ، با نيزه‌اى ، كينه‌خواهانه به سوى سرخه بيرون شد . پس نيزه‌اى همچون آذرگشسپ به سرخه بزد كه سرخه از كوههء اسپ ، به سوى يال آن افتاد . سران توران كه چنين ديدند ، پرخاش جو و كينه‌توزانه به سوى او آمدند . از نيروى ايشان و از زخمهاى سخت ، نيزهء فرامرز ، لخت لخت شد . سرخه بدانست كه او را ياراى هماوردى با فرامرز نباشد . پس اندوهگين شد و روى از جنگ با او پيچيد . ليك فرامرز با تيغى هندى در دست ، چونان پيلى مست ، از پسِ سرخه بتاخت . سواران توران نيز كه چنين ديدند ، غريوى بركشيده و همچون ديو ، از پسِ او تاختن گرفتند . چون فرامرز ، سرخه را يافت ، به مانند پلنگى چنگ بر او زد و كمربندش را برگرفت و او را از پشت زين برآورد و ناگهان بر زمين زد . آنگاه او را به خوارى ، در پيش اسپ خود ، پياده به سوى لشگرگاه ايران بيآورد . در همان هنگام درفش تهمتن ، در راه ، پديدار شد و بانگ پيل و سپاهيان به گوش رسيد . فرامرز با پيروزى در آن جنگ ، همچون گَرد به پيش پدر شتافت . در پيش او سرخهء دست بسته و ورازادِ سر از تن بريده بود . همهء دشت و دَهار « 1 » پر از كشتگان بود و دشمن ، ديگر سر از جنگ برتافته بود . پس سپاهيان ايران بر فرامرز - آن پهلوان نامبردار جوان - آفرين خواندند و تهمتن نيز بر او آفرين كرد و درويشان را بسيار چيز ببخشيد . آنگاه رستم پيل تن براى فرامرز داستانى زد « 2 » و گفت : براى هر كس كه بخواهد از ميان انجمن برتر گردد و سالار ايشان شود چهار گوهر بايسته است . نخست بايد او را هنر باشد ، دو ديگر نژادى نامدار داشته باشد . و آن دو چيز ديگر اين كه بايد خِرَد ، يار او و فرهنگ ، آموزگارش باشد . پس چون اين چهار گوهر در كسى گِردآيد ، او دلاور و برتر گردد .

هامش
( 1 ) - دَهار به پارسى به معناى غار است .
( 2 ) - داستان زدن به پارسى به معناى مثال زدن است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 588 | حكيم أبو القاسم الفردوسي