كشور فراخواند و گنجهاى كهن را برگشود و درم بسيار بداد . ديگر هيچ اسپى در دشت ، رها نمانْد و همه را شبانان به ميدان بيآوردند . افراسياب كليد در گنج گوپال و برگستوان و كمان و تير و تيغ و نيز گنج دينار و مرواريد و گوهر و تاج و گردنبند و كمر زرّين را از گنجور و دستور بگرفت و همهء كاخ و ميدان را درم گسترانيد . آنگاه چون همهء سپاه ، آراسته گشتند و آن خواستهها در ميان ايشان پراكنده شد ، بفرمود تا كوس رويين و دراى هندى بزدند و سواران ، آهنگ رزم كردند . افراسياب سپاهيان را از شهر گَنگ « 1 » به سوى دشت كشانيد . پس سرخه را از ميان پهلوانان به پيش خود خواند و با او بسيار از رستم سخن راند و او را گفت : با خود ، سى هزار شمشيرزن نامدار به جنگ ايشان ببر و چون باد به سوى سپنجاب برو و در راه ، هيچ از آرام و شادى ياد مكن . آنجا فرامرز با سپاهيانش جاى دارد . پس بر تو است كه سر او را بدينجا فرستى . تنها جان خويش را از بَدىِ رستم - پسر زال - نگاهدار ، ازيرا كه جز او كسى هماورد تو نباشد . بدان در جايى كه پلنگ ، پرخاش جويد ، سگ ِ كارزارى به جنگ نيآيد . تو فرزند و نيكخواه منى ، تو ستون سپاه و ماه من هستى . پس چون بيدار دل و راهجوى باشى ، چه كسى را ياراى روى نهادن به سوى تو باشد ؟ اكنون پيش رو و بيدار باش و سپاه را از رستم نگاه دار . پس سرخه ، سپاه را از پيش پدر بيرون كشيد و درفش سياه توران را به سوى دشت كشانيد . چون باد به سوى سپنجاب آمد و جز انديشهء رزم ، از هيچ چيز ياد نكرد . از سوى ديگر چون ديدهبان سپاه ايران ، گَرد سپاهى را بديد ، به شتاب به سوى فرامرز رفت . آواى كوس از سپاه ايران برخاست و از گَرد سپاهيان ، گيتى چون آبنوس ، سياه گشت . خروش سواران و اسپان در آن دشت ، از خورشيد و ناهيد نيز برگذشت . در هر سو درخشش تيغهاى الماسگون و پيكانهاى آهار داده به خون بود . از آتش آن كارزار ، گويى از گيتى ، بخار به آسمان مىرفت . در هر جا ، از كران تا كران ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 587
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٨٧
هامش
( 1 ) - ر . ك . زير نويس 2 ، ص 493