تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣

چون دل خويش ، بريان سازم « 1 » . كشتن رستم ، سودابه را و لشگر كشيدن كاووس به چهرهء رستم و آن اشك خونين و مِهر او نگاه كرد و از شرم ، هيچ پاسخى نداد و اشك از ديدگان بباريد . تهمتن از پيش تخت او برفت و به سوى كاخ سودابه رو نهاد . گيسوانش را بگرفت و او را از آن تخت بزرگيش به پايين آورد و از پرده بيرون كشيد و با دشنه به دو نيم كرد و بر راهش افكند « 2 » . كاووس شاه بر تخت بجنبيد . آنگاه رستم با سوگ و درد و ديدگانى پر خون و رخساره‌اى زرد ، به درگاه آمد . همهء ايران در ماتم شدند و پر درد به نزد رستم رفتند . رستم يك هفته را سوگوار و گريان و با درد و خشم در درگاه بنشست « 3 » . به روز هشتم بفرمود تا ناى رويين و كوس بزدند . پس گودرز و توس و فرهاد و بهرام گُرد و گرگين ميلاد و شاپور نيو و فريبرز پسر كاووس و رهّام ِ همچون شير و گرازه كه چون اژدهايى دلير بود ، به درگاه آمدند . رستم به ايشان گفت : من دل و جان و تن خويش را بر اين كين نهادم . همانا كه ديگر در گيتى ، هيچ نامدارى چون سياوشِ سوار ، كمر نبندد . شمايان هرگز اين كار را خُرد نپنداريد زيرا كه اين كينه را ناچيز نتوان شمرد . همگى ترس را از دلهايتان بيرون كنيد و زمين را از خون ، همچون رود جيحون سازيد . سوگند به يزدان كه تا در

هامش
( 1 ) - ثعالبى مىنويسد كه با شنيدن خبر كشته شدن سياوش « رستم را دردى جانكاه گرفت كه او را از پاى افكند ، به گونه‌اى كه نتوانست سواره به نزد كى كاووس بيايد . ناگزير پياده و سر و پاى برهنه و گريان بر شاه درآمد و گفت : شاها ، آن روز خطا كردى كه فرزند بىمانندت را آواره ساختى و او را ناگزير كردى كه به دشمن پناه ببرد تا زمين را از خونش سيراب كردند . اينك از مرگ او پشت ما شكست و كارها نابسامان گرديد . همهء اين گرفتاريها پيامد همدلى تو با سودابه و چشم پوشى تو از تبه كارى آن جادوى پتياره است . » تاريخ غررالسير ، ص 140 .
( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 140 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 88 مجمل التواريخ و القصص ، ص 46 .
( 3 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 140 .