همان ديدهبان بر سر كوهسار * ببيند همى لشگر بىشمار كشيدن نداند ز دشمن عنان * وگر پيش مژگانش آيد سنان گر آيند دو تيز پاى نوند * همان شست بدخواه كردش به بند سراينده ز آواز برگشت سير * همش لحن بلبل هم آواى شير چو برداشتم جام پنجاه و هشت * نگيرم مگر ياد تابوت و دشت دريغ آن گل و مشك و خوشاب سى * همان تيغ برّندهء پارسى نگردد همى گرد نسرين ، تذرو * گل نارون خواهد و شاخ سرو همىخواهم از روشن كردگار * كه چندان زمان يابم از روزگار كزين نامور نامهء باستان * به گيتى بمانم يكى داستان كه هر كس كه اندر سخن داد داد * ازو جز به نيكى نگيرند ياد بدان گيتيم نيز خواهشگرست * كه با تيغ تيزست و با منبرست منم بندهء اهل بيت نبى * سرافگنده بر خاك پاى وصى اكنون به گفتار دهگان بازگرد و بنگر تا مرد سراينده چه گويد . آگاه شدن كاووس از كار سياوش از ديگر سوى ، به كاووس شاه آگهى رسيد كه : روزگار سياوش تباه گشت و سالار آن انجمن ، سر او را چون مرغان از تن جدا كرد . از اين بىگناهى سياوش ، نخچير كوهسار نيز شيون بكرد . بلبل بر شاخ سرو و پور « 1 » و تذرو نيز بر گلزار بناليدند . همهء سرزمين توران پر از داغ و درد گشت و برگ گلنار در بيشه ، زرد شد . گُروى ، تشتى زرّين بنهاد و روى سياوش را چون گوسپندان ، بپيچيد و بدين سان سر شاهوار سياوش را از تنش جدا ساختند و او را فريادرس و خواستارى نبود .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 580
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٨٠
هامش
( 1 ) - پور به پارسى همان درّاج را گويند كه پرندهاى شكارى است .