خسروى بر تن چاك كرد . سياوش را به خوارى ، سر بريدند . چون تهمتن آن سخن بشنيد ، از هوش برفت و از زابل به زارى ، خروشى برآمد . زال با انگشتان ، رخساره را بِكَند و بر تاجش خاك افشاند . يك هفته را در سوگ و اندوه بودند . به روز هشتم بانگ شيپور برآمد و سپاهيان بسيارى از كشمير و كابل به پيش رستم پيل تن ، انجمن گشتند . آنگاه رستم با ديدگانى خونبار و دلى پر از كينه به درگاه كاووس روى نهاد .
چون به نزديكى ايران رسيد ، جامهء پهلوانى بر تن دريد و به دادارِ دارنده سوگند خورد كه : از اين پس هرگز تنم بىجنگ افزار نباشد و رخسار خود به خاك بشويم .
سزاوار است اگر هميشه در اين سوگ بمانم . ديگر اين كلاهخود ، تاج من باشد و اين شمشير ، جام من . كمند خويش را پيوسته به بازو افكنم . باشد كه كين آن شهريار جوان را از آن تُرك تيره روان بجويم .
چون رستم به پيش تخت كِي كاووس رسيد ، سر تا به پايش پر از خاك بود . پس كاووس را گفت : اى شهريار ، همانا كه خوى بد بپراكندى و اينك تخم آن برايت بارآورْد . اين دلدادگى تو به سودابه و خوى بدت بود كه تاج شاهى را از سرت برگرفت . اكنون آشكارا ببينى كه بر آبخيز دريا نشستهاى . اى شاه بزرگ ، از انديشه و خوى تو بود كه اين زيان بزرگ به ايران رسيد .
كسى كو بُوَد مهتر انجمن * كفن ، بهتر او را ز فرمان زن
سياوش از گفتار زن بود كه بر باد شد . خجسته باد آن زن كه هرگز از مادر نزاد .
هيچكس از شاهان چون سياوش ، راد و آزاد و آرام نبود . دريغ آن سر و بازو و يال و چنگ و گوپال او . دريغ آن رخ و برز بالا و آن پاى خسروانى و سوارى و كمند او . به گاهِ بزم ، همچون بهار و به هنگام رزم ، افسر نامداران بود . آنگاه كه بر تخت مىنشست ، بخشش بسيار مىكرد و به گاهِ جنگ ، سر مىافشانْد . اكنون من تا زندهام ، ديگر دل و مغز خود را به كين سياوش بدارم . با چشم گريان ، جنگها كنم و گيتى را
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 582
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٨٢