تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١

چون كاووس شاه ، اين سخن بشنيد ، از تخت سرنگون گشت و جامه بر تن بدريد و رخسار را بِكَند و بر خاك افتاد . ايرانيان نيز مويه‌كنان و با زارى ، كمر بر آن سوگ ببستند و همه چون توس و گودرز و گيو و شاپور و فرهاد و بهرام با ديدگانى پر خون و رخسارى زرد و روانى كه از سوگ سياوش پر از آه بود ، با جامه‌هاى كبود و سياه و خاك بر سر ريخته ، به پيش شاه برفتند « 1 » . رسيدن رستم به نزد كاووس پس به نزد رستم - آن سالار گيتىفروز - در سيستان آگهى رسيد كه : از ايران ، خروش برآمد « 2 » و خاك تيره به جوش آمد . كاووس ، خاك بر تاج افشانْد و جامهء

هامش
( 1 ) - ثعالبى مىنويسد كه : « چون گزارش كشته شدن سياوش به ايران رسيد ، زمين از گريهء مردم به لرزه درآمد و سوگ همگانى شد و اين داغ را سخت بزرگ انگاشته ، سوگواريها كردند و در اين هنگام حال كى كاووس چونان حال فريدون به هنگام شنيدن گزارش مرگ ايرج بود . تاريخ غررالسير ، ص 140 - 139 . به روايت ابن بلخى : « كى كاوس چون خبر حادثهء سياوش شنيد ، جزع بسيار كرد و گفت : سياوش روحانى را من كشتم نه افراسياب » . فارسنامه ، ص 41 . گويند رسم سياه پوشيدن در مصيبتها از اين زمان در ايران آغاز شد و آن چنان بود كه يكى از پسران گودرز با شنيدن اين خبر ، در سوگ سياوش جامه‌هاى سياه بر تن كرد و به پيش كى كاووس رفت . كى كاووس كه او را سياه‌پوش ديد ، پرسيد : اين چيست ؟ در پاسخ گفت : امروز روز تيرگى و سياهى است . و رسم سياه پوشيدن در سوگواريها از آن زمان بود . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 425 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 1 ، ص 602 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 ، ص 78 - 77 . نرشخى مىنويسد كه سياوش كسى بود كه حصار بخارا را بنا كرد و بيشتر در آنجا بود ( گمان مىرود كه نرشخى بخارا را با سياوشگرد يكى دانسته است ) . وى در ادامه مىگويد : « و هم در اين حصار بدان موضع كه از در شرقى اندر آيى ، اندرون درِ كاه‌فروشان و آن را دروازهء غوريان خوانند ، او را آنجا دفن كردند . و مغان بخارا بدين سبب آنجاى را عزيز دارند . و هر سالى هر مردى آنجا يكى خروس بَرَد و بكشد پيش از برآمدن آفتاب روز نوروز . و مردمان بخارا را در كشتن سياوش ، نوحه‌هاست . چنان كه در همهء ولايت‌ها معروف است . و مطربان آن را سرود ساخته‌اند و مىگويند و قوّالان آن را گريستن مغان خوانند . » نرشخى ، تاريخ بخارا ، ص 33 - 32 . باز همو در جايى ديگر مىگويد : « و اهل بخارا را بر كشتن سياوش سرودهاى عجب است و مطربان آن سرودها را كين سياوش گويند . » همان ، ص 24 . گرديزى در بارهء تداوم كين سياوش مىنويسد كه چون خبر كشته شدن او به ايران رسيد « جهان بشوريد و سران ايران بشوريدند و ميان ايران و توران تعصب و فتنه افتاد ، تا بدين غايت هنوز [ يعنى قرن پنجم هجرى و زمان گرديزى ] اندر آنند . » زين الأخبار ، ص 47 .
( 2 ) - در آن زمان سيستان يا نيمروز يا زابلستان جزء ايران محسوب نمىشده است و براى خود در حكم كشورى جداگانه اما تابع ايران بوده است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 581 | حكيم أبو القاسم الفردوسي