سرو آزاد گشت و دد و دام نيز شادمان شدند . از آن خاكى كه خون سياوش را بخورد ، درخت سبزى سر به ابر بر آورد كه بر برگهايش ، چهره سياوش نگاريده بود و از مِهر سياوش ، بوى مشك از آن درخت مىآمد . آن جايگاه در دِى ماه بسان بهار مىبود و پرستشگاه سوگواران بود .
چنين است كردار اين چرخ پير * ستاند ز فرزند ، پستان شير
چو پيوسته شد مهر دل بر جهان * به خاك اندر آيد سرش ناگهان
مباشيد گستاخ با اين جهان * كه او بترّى دارد اندر نهان
ازو تو بجز شادمانى مجوى * به باغ جهان ، برگ اندُه مبوى
اگر تاج دارى ، اگر دست تنگ * نبينى همى روزگار درنگ
مرنجان روان ، كين سراى تو نيست * بجز تنگ تابوت ، جاى تو نيست
نهادن چه بايد به خوردن نشين * به امّيد گنج جهان آفرين
ز گيتى ترا شادمانيست بس * گر او هيچ مهرى ندارد به كس
يكى را سرش بركشد تا به ماه * فراز آورد راستش زير چاه
چنين است كردار چرخ برين * گهى اين بر آن و گهى آن بر اين
اكنون با آوردن شاهى از توران زمين ، از خون سياوش گذشتم .
رفتن كى خسرو به ايران زمين
آغاز داستان
چو آمد به نزديك سر تيغ شست * مده مِى كه از سال شد ، مرد ، مست
بجاى عنانم عصا داد سال * پراگنده شد مال و برگشت حال
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 579
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٧٩