آن شاه پهلوان - پيش مىرفت و پيران سپهدار ، او را به پيش مىرانْد . چون به نزديك افراسياب رسيد ، رخسار افراسياب - نياى كى خسرو - از شرم او پر از اشك شد . تن پيران پهلوان همچون بيد ، بلرزيد و ديگر از جان كى خسرو نااميد گشت . افراسياب زمانى به آن يال و چنگ خسروانى كى خسرو و به آنسان رفتن و آن جاه و اورنگ او نگاه كرد و خيره بمانْد . راستكارى را بخوانْد و بىمهرى و ستم را از خود دور ساخت . چندى چنين بود تا اين كه زمانه ، مهر به دلش آورد و چهره بگشاد . پس به كى خسرو گفت : اى شبان ِ نورسيده ، مرا بگوى كه از روزگار چه آگاهى دارى ؟ با گوسپندان و بز و ميش چه كردهاى ؟ كى خسرو گفت : نخچير نيست ، مرا كمان و زه و تيرى نباشد « 1 » . بار ديگر افراسياب از كى خسرو در بارهء آموزگارش و از گردش نيك و بد روزگار بپرسيد . كى خسرو گفت : جايى كه پلنگ باشد ، دل مردم تيز چنگ نيز از هم بدرّد . بار سوم افراسياب از او در بارهء ايران و پدر و مادرش بپرسيد . پس كى خسرو گفت : شير درّنده ، سگ كاروان را به زير نيآورَد . افراسياب باز از او پرسيد : آيا از اينجا به ايران و به نزد كاووس - آن شاه دليران - خواهى رفت ؟ كى خسرو گفت : پريشب در كوه و دشت ، سوارى بر من بگذشت . افراسياب شاه از شنيدن گفتار كى خسرو بخنديد و چون گل ، شكفته گشت . آنگاه با نرمى به كى خسرو گفت : تو نه دبيرى خواهى آموخت و نه از دشمن ، كينه خواهى خواست . كى خسرو گفت : در شير ، روغن نمانده است . مى خواهم شبان را از دشت برانم . افراسياب از گفتار او بخنديد و به سوى پيران - پهلوان سپاه - روى كرد و گفت : دل او بر جاى نباشد او را از سر مىپرسم ، مرا از پاى ، سخن مى گويد . همانا كه هيچ بد و نيكى از او نرسد و مردم كينهجو اين چنين نباشند . پس [ تو اى پيران ] برو و او را به خوبى به مادرش بسپار و با مرد پرهيزگارى به سوى سياوخشگرد بفرستش و هيچ بدآموزى را به گِرد او مياور و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 577
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٧٧
هامش
( 1 ) - چنان كه ملاحظه مىشود ، از اينجا به بعد افراسياب سعى دارد با پرسشهاى خود ، ميزان هوش و درايت كى خسرو را بسنجد . ولى كى خسرو بنا به توصيهء پيران - كه پيشتر گذشت - پيوسته پاسخهايى مىدهد كه عمداً بر نادانى و حتى ديوانگى او دلالت كند و بدين سان افراسياب به او گزندى نرساند .