باشد ؟ كسى را كه شبانان در كوه بپرورند ، همچون دام و دد بار آيد و خِرَد نيابد .
ديشب نيز از شبانى كه او را مىپروَرد شنيدم كه آن كودك پرى چهره ، بىخِرَد و هوش گشته است . اگر چه چهره و بالاى او با برز و فرّ است ، ليك در آن سر تاجورش ، هيچ خِرَد نباشد . تو نيز بيش از اين در اين باره ميانديش ، زيرا كه خردمند هوشيارى گفته است : همانا آنكه كسى را مى پرورد ، از پدرش نيز برتر باشد و مِهر آزاده ، به سوى مادرش گرايش دارد ، نه پدر . اينك اگر شاه فرمان دهد ، بىدرنگ آن جوان ستوده را به نزدش آورم . ليك نخست بايد كه با من پيمانى بندى و مرا شاد سازى . پس همچون ديگر شاهان ، سوگندى بخور . بدان كه فريدون ِ با فرّ و بخت و تاج ، همواره راستكار بود . تور نيز كه شكوه و تخت شاهى داشت ، به دادار گيهان سوگند مى خورد . نياى من - زادشم - نيز با آن شمشير و زور ، به دادار بهرام و كيوان و هور سوگند ياد مى كرد .
چون افراسياب ، آن سخنها از پيران بشنيد ، سرِ جنگيش به خواب آمد و سوگند شاهى سختى بخورد كه : سوگند به روز سپيد و شب لاژورد ، به دادارى كه اين گيهان را آفريد ، او كه زمين و زمان و جاى را آفريد ، كه هرگز از از من به اين كودك ، ستم نيآيد و تندى نيز با او نكنم . پس پيران زمين را ببوسيد و گفت : اى شاه دادگر بىيار و جفت ، همواره خِرَد ، تو را به سوى نيكى راهنماى باشد و زمين و زمان ، خاك پايت بادا . اين بگفت و با رخسارى گلگون و دلى شاد ، شتابان به نزديك كى خسرو آمد و او را گفت :
اينك خِرَد را از دلت دور ساز و چون افراسياب رزم آورَد ، تو در پاسخش سور كن . به پيش او با بيگانگى برو و همچون ديوانگان سخن گو و هيچ گونه به گِرد خِرَد مگرد .
باشد كه با اين كار ، يك امروز بر تو بگذرد .
آنگاه پيران ، كلاه كيانى بر سر كى خسرو نهاد و كمر كيانى بر ميان او ببست و اسپى راهوار و و نيك بخواست و بدين سان ، كى خسرو - آن پهلوان پاك مغز - بر آن بنشست و به درگاه افراسياب آمد . ديدگان همه از ديدن او پر از اشك گشته بود .
آوايى بر آمد كه : راه بگشاييد كه پهلوان نو آيين ِ تاج خواه بيآمد . بدين سان كى خسرو -
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 576
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٧٦