گشت و او را گفت : اى يادگار بزرگان ، اى جوان پسنديده ، هيچ كس از نژاد تو شبان نيست و داستان اين كار با من است . آنگاه پيران ، از براى كى خسرو جوان ، اسپ بالا « 1 » و جامهاى شاهوار خواست و با روانى كه از مِهر سياوش ، دژم بود ، به همراه كى خسرو به كاخ خود رفت و چندى او را در كنار خود بپرورانيد و به دو و به روزگار ، شادمان بود . و در سراسر اين زمان ، از مهرى كه به كى خسرو داشت و از ترس خشم افراسياب ، خورد و خواب و آرامش ، از پيران ، دور گشته بود . بر اين نيز چندى بگذشت و روزگار همواره به كى خسرو مِهر داشت . آوردن پيران ، كى خسرو را پيش افراسياب شبى تيره به هنگام آرام و خواب ، كسى از سوى افراسياب به پيش پيران آمد و او را فراخواند . [ چون پيران به پيش افراسياب رفت ] ، افراسياب - آن شاه نامور - با او بسيار از گذشتهها سخن راند و گفت : هر شب ، انديشهاى در دلم مىآيد و اندوه از دلم نمىگسلد . از اين كودكى كه از سياوش رسيد ، گويى ديگر روز بر من ناپديد گشت . اكنون آن نبيرهء فريدون را يك شبان مى پرورد . چگونه خِرَد ، اين كار را روا مى دارد ؟ اگر كه سر نوشت من از آغاز اين بوده است كه از آن پسر ، بدى بر من آيد ، پس با پرهيز كردن ، آن بدى از من نگردد ، چرا كه آن كارى ايزدى است . اينك اگر او آن كار گذشته را به ياد نيآوَرد ، به شادى زندگانى كند و ما نيز شاد باشيم . اگر هم كه خوى بد را پديد آورْد ، در آن زمان ، همچون پدرش ، بايد كه سر از تنش جدا سازيم . پيران كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، تو نيازى به آموختن از كسى ندارى . يك كودك خردسال ِ همچون بيهوشان ، چگونه مىتواند از كار گذشته ، نشانى داشته
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 575
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٧٥
هامش
( 1 ) - اسب بالا همان اسب جنيبت يا اسب كتل است و آن اسبى است زين كرده كه پيش سلاطين و امرا برند . برهان قاطع ، ماده بالا ، كتل .