پس شبانان نيز فرمانبرانه ، آن نوزاد تاجور را به كوه بردند . بر اين نيز چندى بگذشت و آسمان ، پرده از اين راز برنداشت . چون كى خسرو پهلوان سرفراز ، هفت ساله شد ، هنرهايى از او سرزد كه نشان از نژادش بود . چوبى را بجاى كمان و رودهاى را بجاى زه كمان كرد . آنگاه با تيرى بدون پر و پيكان به دشت آمد و آهنگ شكار كرد . چون آن جوان سترگ ، ده ساله شد « 1 » ، با همان ساز و برگ چوبين به جنگ گراز و خرس و گرگ و شير و پلنگ رفت . چندى نيز بدين سان بگذشت و كى خسرو هيچ به فرمان آن شبانان كه او را پرورانده بودند ، نيآمد . پس روزى شبانى از ايشان از آن كوه و دشت ، نالان به نزد پيران آمد و او را گفت : من به پيش تو اى پهلوان ، از اين شير يلهء سرفراز به گِلهگزارى آمدهام . او نخست شكار آهو مى كرد و به جنگ شير و پلنگ نمىرفت . اكنون شكار شيرِ دمان در نزد او همچون شكار آهوست . مبادا كه بر او گزندى آيد و تو ناگهان مرا به زير بند آورى . چون پيران سخنان آن شبان را بشنيد ، بخنديد و گفت : همانا كه نژاد و هنر ، چيزى نيست كه در نهان بماند . پيران ، اين بگفت و بر اسپى راهوار بنشست و به پيش آن شاه خورشيدفش آمد . آنگاه پيران بر او بنگريست و بفرمود تا كى خسرو - آن پهلوان جوان - به پيش او رود . شاهزاده ، همچون باد ، روان گشت و دوان بيآمد و دست پيران را بوسه داد . چون پيران بر آن فرّ و چهرهء كى خسرو نگاه كرد ، رخسارش پر از اشك و دلش پر از مهر گشت . پس زمانى دراز او را در بر گرفت و در دل ، با پروردگار داور پاك ، رازها گفت . آنگاه پيران به كى خسرو گفت : اى پاك كيش ، روى زمين از مهر تو درخشان بادا . كى خسرو گفت : اى سرفراز ، چه شد كه تو را به ديدار من نياز شد ؟ چگونه است كه شبانزادهاى را اين چنين در كنار گرفتهاى و مىنوازى و تو را ننگ نمى آيد ؟ دل پيران خردمند بر او بسوخت و رخسارش چون آتش بر افروخته
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 574
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٧٤
هامش
( 1 ) - حكيم فردوسى در اينجا جوان را به معناى خردسال به كار برده است و بطور كلى نيز جوان به معناى كسى است كه چندى از عمر او نگذشته باشد اگر چه در تعابير امروزين چندين واژه همچون نوزاد ، كودك ، نوجوان و جوان براى مقاطع مختلف سنى به كار مىرود .