تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢

پروردگار گيهان آفرين را ببين . گويى آن كودك ، تنها و تنها شايستهء تاج و يا جوشن و كلاهخود و تاراج است . پيران سپهبد كه چنين شنيد ، به پيش آن نوزاد شهريار بيامد و بر كردگار ، آفرين بسيار كرد . گويى با آن برز بالا و شاخ و يال ، سالى بر آن نوزاد بگذشته بود . ديدگان پيران از براى سياوش پر از اشك شد و بر افراسياب نفرين بكرد و گفت : همانا كه هرگز نگذارم افراسياب به اين نوزاد دست يابد اگر مرا به چنگ نهنگ نيز بسپارد و جانم برود هم از اين سخن باز نگردم . پس چون روز فرارسيد و خورشيد درخشان گشت و سر تيرگى به خواب رفت ، پيران از خواب بيدار شد و به شتاب به نزد افراسياب شاه آمد و آنجا بود تا اين كه همگان برفتند . آنگاه به نزديك تخت افرسياب رفت و به دو گفت : اى مهتر خورشيدفش ، اى دارندهء گيتى و اى بيدار و افسونگر ، بدان كه ديشب بنده‌اى به بندگان دربارت افزوده گشت كه از خوبى ، هيچ‌كس در گيتى چون او نباشد . گويى ماهى در گهواره خفته است و بس . اگر تور زنده مى گشت ، همانا كه اورا به ديدار و چهرهء اين نوزاد ، نياز بود . هيچ نگارى به زيبايى او نباشد . براستى كه فرّهء شاهى به دو تازه شد . گويى با آن چهره و فرّ و دست و پا ، همان فريدون گُرد است . پس اينك تو دلت را از انديشهء بد تهى ساز و گشاده دار و تاج خويش را برفروز « 1 » . در همان هنگام ، پروردگار گيهان آفرين چنان كرد كه ناگاه آن همه جنگ و بيداد و كينه از افراسياب دور گشت و روانش از ريختن خون سياوش به درد آمد و آهى كشيد و از آن بد كه بكرده بود و آه از نهاد توران زمين برآورده بود ، پشيمان شد . پس به پيران گفت : دانم كه بر من بسيار بد آيد در اين باره از هر كسى سخنهاى بسيار شنيده و به ياد بسپرده‌ام كه از اين كودك ، روزگار ، پر آشوب گردد . شنيده‌ام كه از

هامش
( 1 ) - دينورى در يك خبر واحد آورده است كه پيران ( برايان ) زاده شدن كى خسرو را از افراسياب پنهان داشت و به او گفت كه : فرنگيس دخترى زاييد كه او را كشتم . افراسياب نيز از او پذيرفت . الأخبار الطوال ، ص 38 .