اندوهگين و روانت را بدگمان مدار . ليك گرسيوز بدگمان به او گفت : ولى تو افراسياب را ديگر بدانگونه كه ديدهاى ، مدان . ديگر اين كه در جايى كه آسمان تند گردد و چين بر چهره آورد ، مرد خردمند و دانا افسونى نداند كه سر از چنبر او بيرون آورد . اينك تو با اين دانش و دل هوشمند و با اين برز بالا و انديشهء بلند ، چاره را از مهر ورزيدن باز نمىشناسى . ولى نبايد كه بخت بد ، فراز آيد . افراسياب تو را به بند و فريب بفروخت و با نيرنگ ، چشم خِرَد را بدوخت . نخست آنكه تو را داماد خويش ساخت و تو بيهوده از آن كار ، شادمان گشتى . ديگر اين كه تو را از خويشانت دور ساخت و در پيش بزرگان برايت جشن به پا ساخت و گراميت داشت تا تو كم كم به دو گستاخ گردى و هر گفتگويى بازمانَد . ليك بدان كه تو را نزد افراسياب ، خويشى و پيوند و بستگى بيش از اغريرث ارجمند نيست كه ميان او را با دشنه به دو نيم كرد و با آن كردار بد ، سپاهيانش را بترساند . اكنون نهان او را آشكارا ببين و بدان و ديگر به خون خود ، بىبيم مباش . من هر چه در دل داشتم . يكايك به پيش تو بگفتم و چون خورشيد تابنده ، آشكار كردم . پدرت را در ايران زمين رها ساختى و در توران زمين ، شارستان بساختى . اين چنين به گفتار افراسياب دل بدادى و به گِرد تيمار او بگشتى . بدان كه اين درختى است كه خود ، با دست خويش بنشاندى . بار آن زهر و برگش كبست « 1 » باشد . گرسيوز ، اين سخنان بگفت و با دلى پر افسون ، ديده پر از اشك و لب پر از آه كرد . سياوش نيز كه اشك از ديدگان مىباريد ، به گرسيوز خيره گشت . [ آنچه اخترشناسان به او گفته بودند ] به يادش آمد ، آن روزگار گزندى كه مِهر آسمان از او بگسلد و ديرى نگذرد كه به گاهِ جوانى ، روزگارش بسر آيد . پس دلش پر از درد و رخسارهاش زرد و روانش پر از اندوه و آه گشت . سياوش به گرسيوز گفت : من هر چه در اين كار مىنگرم ، خود را سزاوار كيفر بد نمىبينم . هيچ كسى در هيچ زمانى گفتار
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 569
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٦٩
هامش
( 1 ) - كَبَسْت به پارسى به معناى حنظل است .