بگريند . چه بسيار تاج داران ايران زمين كه با سپاه به كين خواهى بدينجا آيند . گيتى از دست بدى بيآرميده بود و راه ايزدى آشكار گشته بود كه ناگهان ديوى فريبنده از دوزخ بجست و بيآمد و اين گونه دل شاه را زخم زد . بر آن اهريمن نيز كه راهت را به سوى بدى پيچاند ، نفرين بادا . چندى بگذرد كه از آنچه بكردى ، پشيمان گردى و نهانى به سوز و گداز بنشينى . نمىدانم كه اين گفتهء بد را چه كسى به تو گفت و خواست آفريدگار از اين كار ، چه بود ؟ ليك اكنون كه از او گذشتى ، به فرزند خويش دست يازيدى و چون ديوانهاى از جاى برخاستى و چنين به خيره سرى بدى را بيآراستى . فرنگيس بخت برگشته كه نه اورنگ شاهى مىجويد و نه تاج و تخت .
با اين بدى كه به فرزندت با آن كودكى كه در نهان دارد ، مىكنى ، خويشتن را رسواى گيتى مساز . كه تا زنده باشى بر تو نفرين كنند و پس از مرگ نيز دوزخ جايگاهت باشد . اينك اگر شاه ، فرنگيس را به سوى ايوان من فرستد ، جان مرا روشن ساخته است . اگر هم كه به آن كودك مىانديشى ، همانا كه اين درد و رنج اندكى باشد . بگذار تا از كالبد فرنگيس جدا گردد ، آنگاه او را به پيش تو آورم و تو هر بدى كه خواهى بر او بيآور . افراسياب كه چنين شنيد ، به پيران گفت : همين كار كه مىگويى بكن . همانا كه مرا از ريختن خون فرنگيس بىنياز كردى .
پيران ، سپهدار توران ، از آن سخن افراسياب شاد گشت و روانش از انديشه آزاد شد . به درگاه آمد و آن نگاهبانان را بسيار دشنام بداده و فرنگيس را بدون هيچ آزارى به سوى ختن برد . همهء درگاه و انجمن خروشان بودند . چون به ايوان خود رسيد ، به گلشهر گفت : اين خوبرخ را بايد نهان سازى تا آن شاه از او جدا گردد . آنگاه من چارهاى بسازم . اينك تو اين خوبرخ را در پناه داشته باش و او را پرستاروار نگاهدار .
بارى ، چندى بر اين نيز بگذشت تا اين كه آن فرنگيس گيتى فروز ، از آن كودك كه در نهان داشت ، گِران شد .
چون گرسيوز كينه خواه گفتار سياوش شاه خردمند را بشيند ، به خرد بپيچيد و در دل گفت : اگر اينچنين سياوش با اين همه شير مردى و خردمندى با من به پيش شاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 566
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٦٦