پيلسته ، كسى چون تو نبيند . پيلسم به دو گفت : اينك زود بشتاب ، زيرا كه دردى به اين درد افزوده خواهد شد . از سويى ديگر ، فرنگيس را كه تنش بسان درختى لرزان بود ، به خوارى و نالان به پيش آن نگاهبانان مردم كُش ببردند .
رهانيدن پيران ، فرنگيس را
چون پيران اين گفتگو را بشنيد ، خروشان و جوشان به كوى درآمد و به آخور رفت و ده اسپ سوارْ آزمودهء جوان بيآورد و با رويين پهلوان و فرشيدورد ، در راه ، تاختن گرفت و گَرد برآورد . به دو روز و دو شب به درگاه افراسياب رسيد و آنجا را پر از ناراستكاران ديد . فرنگيس را ديد كه چون بيهوشان ، نگاهبانان شاه او را بگرفته بودند و در چنگال هر يك تيغى تيز بود . از آن درگاه ، رستاخيز برخاسته بود . همه از كردار افراسياب بدگوهر ، دلهايشان پر از درد و ديدگانشان پر از اشك بود ، همه كس ، از زن و مرد و كودك در آن درگاه با يكديگر مىگفتند كه : اگر فرنگيس را به دو نيم سازند ، اين كارى سخت با ترس و بيم باشد . همانا كه از اين تندى ، پادشاهى تباه گردد و ديگر كسى افراسياب را شاه نخواند . هماندم پيران چون باد بيآمد و هر خردمندى از ديدار او شاد گشت . چون چشم فرنگيس گرامى به پيران افتاد ، از آب ديدگانش ، رخسارهاش ناپديد گشت و به دو گفت : چون با من بد كردى ، چرا اين چنين زنده به آتشم انداختى ؟ پيران از اسپ بر خاك افتاد و جامهء پهلوانى بر تن چاك كرد .
پس به آن نگاهبانان بفرمود تا چندى سر از فرمان بتابند . آنگاه به شتاب با دلى خسته از درد و ديدگانى پر اشك به پيش افراسياب آمد و به دو گفت : شاها ، جاويد زندگانى كنى و هميشه دست بدى از تو دور بادا . اى نيكخوى ، چه بدى بر تو رسيد ، كه آرزوى كشتن در سرت افتاد ؟ چرا ديو خيره سرى بر دلت چيره گشت و ترس پروردگار و شاه گيهان را از دلت ببرد و سياوخش را بىگناه بكشتى و نام و جاه را بر خاك افكندى ؟ بدان كه از اين بد ، به ايران آگهى رسد و بر آن تخت شاهنشاهى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 565
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٦٥