كشته شدن سياوش به دست گروى
تا گرسيوز در گروى بنگريست ، گروى ستمگر به سوى سياوش شتافت . چون به پيش او رسيد ، ديگر جوانمردى و شرم ناپديد گشت . شگفتا كه دست بزد و موى آن شاه را بگرفت و او را به خوارى بر روى كشانيد . سياوش به درگاه كردگار ناليد كه : اى برتر از جا و روزگار ، از تخم من شاخى چون خورشيد تابان برآور كه كين مرا از اين دشمنان بخواهد و آيين مرا در كشور تازه كند و سراسر گيتى را به زير پا آورد و هنرهاى مردانگى بجاى آرد . از سوى ديگر پيلسم كه با دلى پر از اندوه ، خون از ديده مىباريد ، در پس او روان شد . سياوش به دو گفت : پدرود . تا زمين بر جاى است ، جاودانه باشى . از سوى من درودى به پيران برسان و او را بگوى كه كار گيتى ديگرگون گشت . ليك اميد من به پيران ، اين گونه نبود . هر آنچه گفته بود ، چون بادى شد و من چون بيد . مرا گفته بود كه : اگر روزگار از تو برگشت ، با سد هزار سوار زره دار و برگستوان ور ، يار تو باشم و به گاهِ چرا ، مرغزار تو گردم . اكنون اين چنين خوار و پياده در پيش گرسيوز ، دوانم و هيچ كسى را يار خويش نمىبينم كه به زارى بر من بخروشد .
بارى ، سياوش را كشان كشان از آن شهر و از برابر سپاه بگذراندند و به دشت بردند . آنگاه گروى زره آن دشنهء آبگون را از گرسيوز بستد تا خون سياوش را بريزد .
پس موى سياوش را در دست گرفت و او را پياده ، كشان كشان به آن جايگاه نشانى برد كه آن روز سياوش و گرسيوز شيرگير ، بر آن تير افكنده بودند . چون به پيش آن نشانهء تير رسيدند ، گروى زره ، آن بد زشتخوى ، سياوشِ چون پيل ژيان را بر زمين افكند و نه از او شرمش آمد و نه بترسيد . پس تشتى زرّين بنهاد و روى سياوش را چون گوسپندان بپيچاند و بر آن گذاشت و ناگاه از آن سرو سيمين ، سر را جدا ساخت . خون بر تشت روان شد . آنگاه گروى آن تشت خون را به آنجا كه [ گرسيوز ]
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 562
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٦٢