سياه بپوشد و روز بر افراسياب نفرين كند . اكنون بر تن خويش اين چنين ستم مىكنى و ديرى نگذرد كه اين گفتار من به يادت آيد . آگاه باش در شكار نيستى كه گورخرى يا آهويى بيافكنى ، تو با اين كار ، شهريارى را از تخت مىربايى كه خورشيد و ماه نيز بر تو نفرين كنند . پس به خيره سرى خاك توران را بر باد مده . فرنگيس ، اين بگفت و آنگاه روى سياوش را بديد . پس فريادى كشيد و رخسار را بِكَند و به سياوش گفت :
شاها چرا ايران را رها ساختى و شاه توران را پدر پنداشتى ؟ اكنون تو را دست بسته و پياده ، كشان كشان آوردهاند . كجا شد آن تاج و تخت گردنكشان ؟ كجا شد آن همه پيمان و سوگند شاه ؟ كجايند كاووس شاه و گردنكشان ايران كه اينك تو را بدين سان ببينند ؟ كجايند گيو و توس و رستم پيل تن و فرامرز و زال و آن انجمن ؟ همانا كه چون از اين بَد به ايران آگهى رسد ، آن تخت شاهنشاهى برآشوبد . اين بَد از گرسيوز بود كه به تو رسيد ، نفرين بر او و دمور و گروى باد . هر كه به بدى دست بر تو يازد ، سرش بريده و به خوارى بر زمين افكنده بادا . باشد كه پروردگار گيهاندار ، اين را بر تو آسان كند و دل دشمنانت را هراسان سازد . اى كاش ديدگانم تباه مىگشت تا تو را بدين سان كشان كشان در راه نمىديدم . كجا از پدرم اين چشم داشت را داشتم كه خورشيد را از كنارم جدا سازد ؟ چون افراسياب اين گفتار فرزند را بشنيد ، گيتى در پيش چشمش سياه گشت و به دو گفت : برگرد و در اينجا نمان . تو چه دانى كه مرا از اين كار بد ، چه در سر است ؟ دل شاه توران بر فرزند بسوخت ، ليك به خيره سرى چشم خِرَد را بدوخت .
افراسياب را در آن كاخ بلند ، خانهاى بود كه فرنگيس آن را نمىدانست . پس بفرمود تا نگاهبانان ، او را چون بيهوشان ، كشان كشان بدانجا بردند و در آن جاى تاريك بيانداختند و بر در آن خانه ، بند نهادند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 561
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٦١