تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
كنى ، توران يك سره ويران گردد . افراسياب از گفتار او نرم شد ، ليك برادرش - گرسيوز - شرم را به كنارى گذاشت و به دو گفت : اى هوشمند ، به گفتار يك جوان گوش مسپار . از ايرانيان ، دشت پر از كركس است ، و اگر از كين خواهى بترسى ، همين برايت بس باشد . سياوش چون بخروشد ، زمين را پر از سپاهيان ِ با گرز و شمشير روم و چين ببينى . اين همه بد كه كردى برايت بس نيست ، كه اينك به خيره سرى ، سخن ديگران را مىشنوى ؟ اكنون كه سياوش را به دَم مار بسپردى و زخميش ساختى ، مىخواهى بار ديگر تنش را با ديبا بپوشانى ؟ اگر اينك او را به جان زينهار دهى ، ديگر من در كنارت نمانم و به گوشه‌اى از گيتى رَوَم تا مگر به زودى جانم بسر آيد . از سوى ديگر نيز دمور و گروى ، پيچان به پيش شاه توران رفتند و او را گفتند : اين اندازه سر از خون سياوش مپيچ و به گفتار گرسيوز رهنماى ، كار بر آراى و دشمن را از ميان بردار . اينك كه دام بنهادى و دشمن را به چنگ آوردى ، زود او را بكش و آبروى خود تيره مكن . اين كه در دست دارى ، سرِ ايرانيان است ، پس بر تو است كه دل بدسگالان را بشكنى . اكنون كه سپاهى بدين گونه از ايرانيان را تباه ساختى ، ديگر آيا شاه ايشان با تو چگونه باشد ؟ اگر از نخست تو را نمىآزرد ، اين گناه را مىتوانستى به آب بشويى . ليك اينك بهتر آن باشد كه او ديگر در گيتى نباشد . افراسياب به ايشان گفت : من با چشمان خويش گناهى از او نديده‌ام . ولى ستاره شناس به من گفت كه سرانجام از او سختى بر من آيد . اينك اگر به كينه ، خونش را بريزم ، چنان گَردى از توران زمين برخيزد كه خورشيد را نيز تيره سازد و چشم هوشياران بدان روز خيره گردد . اكنون از اوست كه در توران ، مرا گزند و اندوه و درد و رنج رسيده است . رها كردنش از كشتن بدتر باشد و كشتنش نيز برايم رنجى باشد . براستى كه نه خردمندان و نه بدگمانان ، هيچيك راز آسمان را ندانند .