تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤

سرم با شمشير از تنم جدا گردد . تو را نيز نگاهبانان شاه ، سر و تن برهنه و به خوارى در راه ببرند . ولى پيران سپهدار بيآيد و به خواهش ، تو را از پدرت بخواهد و بى اينكه گناهى كرده باشى ، به جانت زينهار بخواهد و تو را به زارى به كاخ خود بَرَد . در ايوان آن پير پر هنر باشد كه كى خسرو نامور را بزايى . تا اين كه چاره‌گرى كه كمر به فرمان دادار بسته باشد ، از ايران بيآيد و ناگهان نهانى ، تو را با پسر به سوى رود جيحون ببرد . پس كى خسرو را بر تخت شاهى بنشانند و ديگر مرغ و ماهى به فرمان او باشد . او سپاهى به كينه خواهى از ايران به توران آوَرَد و سراسر زمين ، پر آشوب گردد . برين گونه خواهد گذشتن سپهر * نخواهد شدن رام با كس به مهر چه بسيار سپاهيان كه از براى كين من ، به آيين من جوشن بپوشند . خروشى از سراسر گيتى برآيد و زمانه از كى خسرو به جوش آيد . رستم ، زمين را به زير پِى رخش بسپرد و كسى را از توران به چيزى نشمرد . از امروز تا رستاخيز ، از براى كين من ، جز گرز و شمشير تيز نبينى . آنگاه سياوخش آزاده مَرد ، رو سوى فرنگيس كرد و او را پدرود كرد و به او گفت : اى نيك ْ جفت ، من رفتنى گشتم . تو بر آنچه كه گفتم ، دلت را سخت كن و تن خود را از ناز و تخت جدا ساز . سياوش ، خروش و فرياد كرد و با دلى پر از درد و رخسارى زرد ، از ايوان بيرون رفت . جهانا ندانم چرا پرورى * چو پروردهء خويش را بشكرى فرنگيس با رويى زخمى و مويى كنده ، جوى اشك از ديدگان روان كرد . چون سياوش از آن اندوهها با او بگفت ، فرنگيس ، خروشان به دو در آويخت . رخسار سياوش پر از خون دل و ديده گشت و به سوى آخور اسپان تازى رفت و اسب سياه رنگش را - كه بهزاد نام داشت « 1 » و در روز كينه‌خواهى ، چون باد مىتاخت - بيآورد .

هامش
( 1 ) - ر . ك . زيرنويس صفحه 475 از جلد حاضر