تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١

از سوى ديگر آنگاه كه گرسيوز پر فريب از پيش سياوش برفت ، سياوش با درد و تنى لرز لرزان و رخسارى زرد به شبستان رفت . فرنگيس به دو گفت : اى پهلوان تيز چنگ ، تو را چه رسيده است كه اين گونه گشته‌اى ؟ سياوش گفت : اى خوبروى ، ديگر آبروى من در توران سياه گشت . نمىدانم كه چه پاسخى دهم و در اين كار ، خيره بمانده‌ام . اگر كه گفتار گرسيوز راست باشد ، همانا كه من كانون آن پرگار سرنوشت خواهم بود . چون فرنگيس چنين بشنيد ، گيسوان را در دست گرفت و آن رخسار چون برگ گلش را فندق بزد « 1 » و زخم ساخت . آن لبان مشكبويش پر از خون گشت و دلش پر از آتش و رويش پر از اشك شد . از بس كه آن اشكهاى چون مرواريدش را بر لبان لاله‌گونش بريخت ، لبهايش چاك خورد . فرنگيس بدين سان از آن گفتار و كردار افراسياب ، موى از سر بِكَند و بگريست . آنگاه به سياوش گفت : اى شاه گردنفراز ، اكنون زود برگوى كه چه انديشيده‌اى و مىخواهى چه سازى ؟ پدرت دلى از تو پُر درد دارد ، پس نمىتوانى از ايران يادكنى . راهت به سوى روم نيز دراز باشد و به چين نيز نروى چون تو را ننگ آيد . پس اكنون چه كسى را از گيتى ، پناه خود گيرى ؟ همانا كه پناهت خداوند خورشيد و ماه بادا . سياوش به دو گفت : باشد كه گرسيوز نيكخواه از نزد افراسياب شاه با مژده بيايد . شايد كه شاه ببخشايد و دلش را نرم و سركينه توز خود را پر از شرم سازد . سياوش ، اين بگفت و با دلى تيره از آن روزگار سخت به سوى پروردگار دادگر پشت كرد . خواب ديدن سياوش سياوش سه روز را بر آن گردش بىمهر روزگار بگريست . شب چهارم در كنار فرنگيس ماهروى بخفته بود كه ناگهان بلرزيد و از خواب بجست و چون پيل مست ،

هامش
( 1 ) - فندق زدن آن است كه دست چپ را مشت سازند و سر انگشت سبابهء دست راست را به نوعى در ما بين انگشت سبابه و وسط دست چپ زنند كه صدايى از آن برآيد . برهان قاطع ، ماده فندق زدن .