ديگر در دلشان كينهاى نبود ، به يكديگر مىنگريستند . پس ايرانيان رده بركشيدند و كمر به خون ريختن ببستند و ديگر جاى درنگ نديدند و با تندى به سياوش گفتند :
اكنون بيهوده ما را خواهند كشت . پس بگذار تا جنگاورى و دليرى ايرانيان را ببينند و كار را اين چنين خُرد مپندار . ليك سياوش به ايشان گفت : چاره اين نيست . اكنون جاى جنگ نباشد . بر گوهر و سرشت خويش ننگ دانم كه من در پيش شاه ، جنگ را پيشكش آورم .
به مردى بدان روز آهنگ نيست * كه با كردگار جهان جنگ نيست
چه گفت آن خداوند با راى و هوش * كه با اختر بد به مردى مكوش
آنگاه سياوش به افراسياب روى كرد و گفت : اى شاه پر هنرِ با جاه و آبروى ، چرا با سپاهت به جنگ من آمدى و چرا مىخواهى مرا به بىگناهى بكشى ؟ تو با اين كار ، سپاه دو كشور را پر از كينه و زمين و زمان را پر از نفرين خواهى كرد . در همان هنگام گرسيوز كم خِرَد به سياوش گفت : اين سخنها كه مىگويى كجا سزاوار توست ؟ اگر اكنون اين چنين بىگناه آمدهاى ، پس چرا با زره به نزد شاه آمدى ؟ اين نشان پيشواز رفتن نباشد . كمان و زره ، پيشكش شاه نيست . ناگهان سياوش بدانست كه كار ، كار اوست و آن برآشفتن شاه از فريب او بوده است . پس بدان زشتخوى گفت : اى ناكس كينهجوى ، تو سرانجام كيفر اين كردهء خويش را ببينى و از اين تخمى كه بكاشتى ، برخورى به اين گفتار تو سر هزاران مردم بىگناه تباه خواهد شد . من به گفتار تو بود كه نادانسته گمراه گشتم و از كردهء تو بود كه شاه ، آزرده گشته است . سياوش آنگاه به افراسياب گفت : اى شهريار ، به تيزى ، آتش را در كنار خود مدار . بدان كه اين ريختن خون من و برآويختن با بىگناهان ، بازى نباشد . به گفتار گرسيوز بدنژاد ، خود و شهر توران را به باد مده . گرسيوز فريبكار چون به آن گفتار سياوخش با شاه بنگريست ، برآشفت و به افراسياب گفت : اى سپهبد ، چرا بايد با دشمن گفت و شنود دارى ؟ چون افراسياب ، اين سخن گرسيوز را بشنيد و آفتاب هم ديگر برآمد ، پس به سپاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 556
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٥٦