فرمود تا همگى تيغ تيز بركشند و چون روز رستاخيز بخروشند .
ليك سياوش از براى آن پيمانى كه بسته بود ، دست به تيغ و نيزه نيازيد و به هيچ يك از ياران خويش نيز نفرمود كه پاى در جنگ آورند . ولى افراسيابِ بد انديشِ دژم بر شاه ايران ستم بكرد و به سپاهيانش گفت : همگى ايشان را از دَم دشنه بگذرانيد و بر اين دشت ، كِشتى بر درياى خون نهيد . در سپاه ايران ، هزار مرد جنگاور نامدار بود كه همگى كشته يا زخمى و بخت برگشته شدند و اين چنين روزگار بر ايشان بسر آمد . ليك يك تن از آن تركان را ياراى اين نبود كه در آن كينهگاه دست بر سياوش بگشايند . ولى آنگاه كه ديگر همهء دليران سياوش كشته گشتند و بخت سياوش برگشت ، هر كسى از ايشان بر سياوش دست يازيدند و پنجاه - شست تير به دو بيانداختند . سياوش شاه كه از آن تير و نيزهها زخمى گشت ، از پشت آن اسپ سياه بر زمين افتاد و چون مستان بر آن خاك تيره مىغلتيد . گروى زره بيآمد و دست او را از پشت سر ، چون سنگ ببست . آنگاه بر گردنش پالهنگ بنهادند . پس نگاهبانان مردم كُش افراسياب ، سياوش جوان را - كه از چشمان ناديدهْ روزگارش ، خون بر چهرهء چون ارغوانش روان بود - پياده ، كشان كشان به سوى سياوشگرد بتازاندند . و در پس و پيش و هر سو سپاهيان بسيارى بدانسو روان بودند . افراسياب ، شاه توران ، به ايشان گفت : از اينجا او را به بيابان خشكى كه هرگز گياه در آن نرويد ، ببريد و با دشنه ، سر از تنش جدا سازيد و خونش را بر آن خاك گرم بريزيد و هيچ از اين كار مترسيد و درنگ مداريد . سپاهيانش كه چنين شنيدند ، همگى به افراسياب گفتند :
شهريارا ، آيا چه گناهى از او ديدى ؟ چرا نمىگويى كه او با تو چه كرده است كه اين چنين دستت را به خون او مىشويى ؟ چرا مىخواهى كسى را بكشى كه تاج و تخت پيلسته بر او زار بگريد ؟
به هنگام شادى درختى مكار * كه زهر آرد از بار او روزگار
ولى در آن ميان ، گرسيوز بدگمان به خيره سرى ، يار مردم كُشان بود و از آن درد
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 557
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٥٧