تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 548

مساهمون:

ص٥٤٨

زمين ، شارستان بساختى . اين چنين به گفتار افراسياب دل بدادى و به گِرد تيمار او بگشتى . بدان كه اين درختى است كه خود ، با دست خويش بنشاندى . بار آن زهر و برگش كبست « 1 » باشد . گرسيوز ، اين سخنان بگفت و با دلى پر افسون ، ديده پر از اشك و لب پر از آه كرد . سياوش نيز كه اشك از ديدگان مىباريد ، به گرسيوز خيره گشت . [ آنچه اخترشناسان به او گفته بودند ] به يادش آمد ، آن روزگار گزندى كه مِهر آسمان از او بگسلد و ديرى نگذرد كه به گاهِ جوانى ، روزگارش بسر آيد . پس دلش پر از درد و رخساره‌اش زرد و روانش پر از اندوه و آه گشت . سياوش به گرسيوز گفت : من هر چه در اين كار مىنگرم ، خود را سزاوار كيفر بد نمىبينم . هيچ كسى در هيچ زمانى گفتار يا كردارى بد از من نديد . اينك اگر چه دست بخشندهء او بر من گستاخ گشت ، و اگر چه بد بر سرم آيد ، ولى من سر از فرمان او نپيچم و اكنون بدون سپاه با تو مىآيم تا ببينم كه اين آزار شاه از براى چيست . گرسيوز به دو گفت : اى نامجوى ، روا نباشد كه به پيش او آيى . نبايد كه با پاى خود به ميان آتش رَوى و از كوههء دريا بىبيم گردى و به خيره سرى بر بَد ، شتاب آورى و سرِ بخت خندان خود را به خواب آرى . در پايمردى براى تو ، من بس باشم . باشد كه آب سردى بر اين آتش ريزم . اينك بايد كه نامه‌اى به نزد او بنويسى و نيك و بد را بر او آشكار سازى . من نيز اگر سر او را از كينه تهى ديدم ، به تو روزگار بهى را بنمايم و سوارى به نزدت بفرستم و جان تاريكت را درخشان سازم . از كردگار گيهان و شناسندهء آشكار و نهان اميد آن دارم كه افراسياب به سوى راستى باز گردد و كژّى و كاستى از او دور گردد . و اگر باز هم در سرش نشانى از خشم بديدم ، فرستاده‌اى به شتاب به سويت مىفرستم . تو نيز زود بدانسان كه بايسته است ، كار را بساز و درنگ مكن . و بدان كه از اين جا به هر كشور و به پيش هر نامدار و مهترى دور نيست . از اينجا سد و بيست پرسنگ تا چين و سيسد و چهل

هامش
( 1 ) - كَبَسْت به پارسى به معناى حنظل است .