پرسنگ نيز تا ايران زمين است . در چين همه دوستدار تو و سراسر مهترانشان ، نيكخواه تو هستند . در ايران نيز پدرت آرزومند تو و سپاهيان ، بندهء مهر و پيوند تو هستند . پس به هر سو نامهاى به راز بفرست و آماده باش و درنگ مكن . سياوش به گفتار او گرويد و آن جان بيدارش ديگر بخفت . پس به گرسيوز گفت : از آنچه كه مرا گفتى سر نتابم ، ولى تو به پيش افراسياب خواهشگرى كن و مرا از او بخواه و آشتى بجوى و راه بنماى .
نامهء سياوش به افراسياب
آنگاه سياوش ، دبيرى پژوهنده را پيش خواند و سخنهاى نهانى را آشكار بكرد .
نخست از پروردگار آفريننده ياد كرد ، او كه بنده را از اندوه آزاد كرد . آنگاه خِرَد را ستود . پس از آن بر شاه توران نيايش گرفت كه : اى شاه پيروز و بهروز ، جاويد باشى و پيوسته نشست تو با موبدان باشد . از اين كه دلت را به مهر و راستكارى بيآراستى و مرا و فرنگيس را به پيش خود خواندى ، شاد گشتم . ولى بدان كه در اين زمان فرنگيس بيمار و نالان گشته است و بخفته و من نيز به ناگزير پيوسته به پيش بالين اويم . فرنگيس را ميان اين گيتى و آن گيتى مىبينم . آگاه باش كه دل من ، ديدار تو را مىخواهد و هر گاه كه بيمارى فرنگيس سبكتر شود ، او نيز به پيش شاه آيد . براى من نيز تنها بهانه همين بيمارى فرنگيس است . آنگاه چون نامه مُهر شد ، سياوش آن را به شتاب به گرسيوز بدنژاد داد . گرسيوز دلاور نيز سه اسپ تگاور بخواست و شب و روز را يك سره بتاخت و آن راه دراز و سخت و پر نشيب و فراز را در سه روز بپيمود .
به روز چهارم گرسيوز با زبانى پر از بدى و روانى پر گناه به نزد شاه آمد . افراسياب فراوان از او بپرسيد و چون او را بدانسان خسته و رنجور بديد ، به دو گفت : چرا با اين شتاب بيآمدى ؟ و اين راه دور را چگونه پيمودى ؟ گرسيوز گفت : به گاهى كه روزگار تيره شود ، درنگ كردن در يك جا به كار نيآيد . سياوش هيچ در من نگاه نكرد و در راه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 549
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٤٩