تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
كه من دوستدار تو و در هر كارِ نيك و بد ، يار ويژهء تو هستم . نبايد كه فردا با خود بيانديشى كه من از اين كار آگه بودم [ و تو را چيزى نگفتم ] ، اكنون بيانديش و چاره‌اى بجوى و سخنهاى خوب بگو . سياوش كه چنين شنيد ، به دو گفت : به اين كار ميانديش ، زيرا كه آفرينندهء گيهان ، يار من است . افراسياب نيز جز اين ، ما را اميدوار كرده است و نويد داده كه شب را بر من روز سازد . اگر در دل به آزار من مىانديشيد ، كه اين چنين سرم را از همهء اين انجمن برتر نمىآورْد و كشور و تاج و تخت و فرزند و گنج و سپاه را به من نمىداد . اينك من با تو به درگاه او مىآيم تا ماه تيره‌گون او را درخشان سازم . هر آنجا كه روشن شود راستى * فروغ دروغ ، آورد كاستى پس دلم را كه از آفتاب آسمان نيز درخشانتر است ، به دو مىنمايم . ولى تو دلت را اندوهگين و روانت را بدگمان مدار . ليك گرسيوز بدگمان به او گفت : ولى تو افراسياب را ديگر بدانگونه كه ديده‌اى ، مدان . ديگر اين كه در جايى كه آسمان تند گردد و چين بر چهره آورد ، مرد خردمند و دانا افسونى نداند كه سر از چنبر او بيرون آورد . اينك تو با اين دانش و دل هوشمند و با اين برز بالا و انديشهء بلند ، چاره را از مهر ورزيدن باز نمىشناسى . ولى نبايد كه بخت بد ، فراز آيد . افراسياب تو را به بند و فريب بفروخت و با نيرنگ ، چشم خِرَد را بدوخت . نخست آنكه تو را داماد خويش ساخت و تو بيهوده از آن كار ، شادمان گشتى . ديگر اين كه تو را از خويشانت دور ساخت و در پيش بزرگان برايت جشن به پا ساخت و گراميت داشت تا تو كم كم به دو گستاخ گردى و هر گفتگويى بازمانَد . ليك بدان كه تو را نزد افراسياب ، خويشى و پيوند و بستگى بيش از اغريرث ارجمند نيست كه ميان او را با دشنه به دو نيم كرد و با آن كردار بد ، سپاهيانش را بترساند . اكنون نهان او را آشكارا ببين و بدان و ديگر به خون خود ، بىبيم مباش . من هر چه در دل داشتم . يكايك به پيش تو بگفتم و چون خورشيد تابنده ، آشكار كردم . پدرت را در ايران زمين رها ساختى و در توران