پس پيچان و با لبى پر سخن و دلى پر از كينهء روزگارِ كهن برفتند . ليك گرسيوز بدانديش بدگمان ، پيوسته ، دَم به دَم به پيش شاه مىرفت و هر گونه نيرنگى به كار مىبرد تا دل شاه توران را برانگيزد . اين چنين روزگارى بگذشت تا اين كه سرانجام دل شاه پر از درد و كين گشت . روزى افراسياب شاه ، جايگاهش را از بيگانه تهى ساخت و با گرسيوز بسيار از سياوش سخن راند و به دو گفت : بايد كه از اينجا به پيش او روى و بسيار به پيش او باشى و او را بگويى كه : آيا نمىخواهى از اين جشنگاهت به هيچ كس ديگر بنگرى ؟ همانا سزاوار باشد كه ديگر از جاى بجنبى و با فرنگيس بدينجا آيى زيرا كه شاه نيازمند ديدار تو و آن جان پر هنر بيدار تو است . بر اين كوه ما نيز نخچير هست و در جامهاى زبرجد ما نيز مِى و شير باشد . پس چندى به يكديگر گراييم و شاد باشيم . آنگاه هر زمان كه به ياد آن شهر آبادت افتادى ، به شادى بدانجا خرام و در آنجا باز هم رامِش گزين . ولى اينك چرا مِى و جام ، با ما گناه باشد ؟
باز آمدن گرسيوز به نزد سياوش
پس گرسيوز دام ساز ، با دلى پر از كينه و سرى پر از راز ، آهنگ رفتن كرد . چون نزديك سياوش گرد رسيد ، فرستادهاى زبان آور از ميان سپاه برگزيد و به دو گفت : به پيش سياوش برو و او را بگوى كه : اى نامورزادهء نامجوى ، تو را به جان و سر شاه توران و به جان و سر كاووس شاه سوگند مىدهم كه از براى من ، از تخت برنخيزى و در راه به پيشوازم نيابى . زيرا كه تو به فرهنگ و بخت و فرّ و نژاد و تاج و تخت بسيار فزونتر از آنى كه به هر بادى كمر بر ميان بندى و آن جايگاه كيانى را تهى سازى . فرستاده به نزد سياوش رفت و چون او را بديد ، زمين را ببوسيد و پيغام گرسيوز را بداد . سياوش با شنيدن آن پيام ، درونش پر از اندوه گشت و چندى انديشناك بنشست و با خود گفت : در زير اين كار ، رازى نهفته است . نمىدانم كه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 544
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٤٤