تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
خود بپيچيد . آن شب سر آن مرد كينه توز به خواب نيآمد . روز ديگر به پيش افراسياب آمد . پس آنجاى را از بيگانه تهى كردند و به پيش هم به چاره‌جويى بنشستند . گرسيوز به شاه گفت : اى شهريار ، سياوش ديگر آن سياوشى كه تو سال گذشته ديده‌اى نيست . چندين بار نهانى فرستاده‌اى از سوى كاووس شاه به نزد او آمد . از روم و چين نيز برايش پيام بيآمد . پيوسته به گاه ميگسارى ، از كاووس ياد مىكند . سپاهيان بسيارى بر او انجمن گشته‌اند و شايد كه ناگهان بر جان شاه بتازد . اگر دل تور دژم نمىشد ، آن ستم را به ايرج نمىكرد . دو كشور ايران و توران ، يكى چون آتش است و ديگرى چون آب و دل هر يك از هم پر شتاب است . اينك تو بيهوده مىخواهى آن دو را با هم جفت سازى ليك بدان كه اين ، باد در دست آوردن است . من اگر اين بد را از تو نهان مىساختم ، نامم در گيتى به زشتى مىمانْد . دل شاه از اين كار ، دردمند و از آن روزگارِ پر گزند ، انديشناك گشت . به گرسيوز گفت : اين مِهر خون بود كه در تو براى من بجنبيد و دلت به اين كار رهنمون گشت . اينك سه روز در اين كار بيانديشيم و سخنهاى بهترى بجاى آوريم . چون چاره‌اى خردمندانه يافت شود ، آنگاه بگويم كه چه درمانى بايد بجويى . چون به روز چهارم گرسيوز با كلاهى بر سر و كمرى تنگ بسته به پيشگاه افراسياب بيآمد . افراسياب او را پيش خواند و با او از كار سياوش بسيار سخن راند و به دو گفت : اى يادگار پشنگ ، من در گيتى بجز تو چه در چنگ دارم ؟ بايد كه همهء رازها بر تو بگشايم . تو نيز به ژرفى ببين تا چه بيانديشى . بدان كه دل من از آن خواب بدى كه بديدم ، اندوهناك گشت و اندكى كاستى به مغزم آورْد . از آن رو بود كه كمر به جنگ سياوش نبستم و از او نيز زيانى به ما نرسيد . سياوش خردمند و پر هنر ، آن تخت و تاج پر مايهء ايران را پدرود كرد و دَمى نيز سر از فرمان من نتافت . از من نيز جز نيكويى بسيار نيافت . كشور و گنجم را به دو سپردم و ديگر از اندوه و رنج خويش ياد نكرديم . پيوند خونى نيز با او بيافتيم و كينهء ايران را از دل بيرون ساختيم . سر از گنج و فرزند بپيچيدم و دخترم را كه چون ديدگانم گرامى بود ، به دو سپردم . اينك پس از آن نيكوييها