باشم . اينك بنگرم تا زمانه بر چه گردد . اگر اين كژّى كه بگفتى ، از او برايم آشكار شود ، ديگر به ناچار دلم از نرمى تهى گردد . پس از آن ديگر كسى مرا نكوهش نكند ، چرا كه كيفر بدى جز بدى نباشد . گرسيوز كينهجوى كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شاه بينا دل و راستگوى ، سياوش با آن ساز و برگ و فرّ و برز ، با آن دست ايزدى و تيغ و گرز به همراه سپاهيانش به درگاه تو بتازد و خورشيد و ماه را بر تو تيره سازد . سياوش ديگر آن سياوشى نيست كه بديدى ، ديگر كلاه خود را به آسمان برمىافرازد . فرنگيس را هم ديگر نشناسى ، گويى از گيتى بىنياز گشته است . سپاهيانت نيز همگى به دو روى مىنهند و مىترسم كه چون شبانى بدون رمه گردى . سپاهى كه شاهى چون او با آن بخت و انديشه و آن روى چون ماه ببينند ، ديگر از آن پس تو را به شاهى نخواهند و بخت او ، بخش بره گردد و از آن تو ماهى شود . « 1 » و ديگر اين كه تو از اينجا به او در آن شهر آباد و چنان سرزمين فرخنده بنيادى پيام مىفرستى و به او مىگويى كه بندهء من باش و به پيش من به خوارى و زارى سرافكنده باش . ولى مگر نمىدانى كه هرگز كسى پيل را در كنار شير ، خفته نديده و همچنان آتش را بر روى آب ، دمان نديده است . اگر بچّهء شيرِ ناخورده شير * بپوشد كسى در ميان حرير دهد نوش او را ز شير و شكر * هميشه ورا پروراند به بر به گوهر شود باز چون شد بزرگ * نترسد از آهنگ پيل سترگ افراسياب كه سخنان گرسيوز را شنيد ، اندوهگين و انديشناك شد . هنوز هم درنگ را بهتر از شتاب مىديد ، زيرا هميشه آنكه آرام و با درنگ باشد ، پيروز گردد . ستوده نباشد سر باد سار * برين داستان زد يكى هوشيار كه گر بادخيره بجستى ز جاى * مگر يافتى چهره و دست و پاى سبكسار مردم ، نه و الا بود * و گرچه گوى سروبالا بود
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 543
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٤٣
هامش
( 1 ) - بخش به پارسى به معناى بُرج است ، برج بره و برج ماهى .