تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
آنگاه به سوى دمور بپيچيد و بر و گردن او را به زور بگرفت و چنان آسان او را از پشت زين برگرفت كه همهء آن گردنكشان در شگفت شدند . و آن چنان با خوشى دمور را بدانسان به پيش گرسيوز آورد كه گويى مرغى در دست دارد . پس چون به پيش گرسيوز رسيد ، از اسپ فرود آمد و دست بگشاد و خندان بر تخت زرّين بنشست . گرسيوز از كار سياوش برآشفت و دلش اندوهگين و رخسارش زرد گشت . آنگاه از آن تخت زرّين به ايوان رفتند و ديگر گويى به اوج كيوان شدند . يك هفته را با ساز و مِى در كنار نامداران بنشستند . به روز هشتم آهنگ رفتن كردند . پس سياوش هر رازى كه داشت ، در نامه‌اى پر از لابه و پرسش نيكخواهانه براى افراسياب شاه نوشت و پيشكشهاى بسيارى به او داد . آنگاه گرسيوز و سپاهيانش از آن شهر آباد برفتند و با يكديگر بسيار از آن شاه پر هنر و آن سرزمين سخن گفتند . گرسيوز كينه‌جوى بديشان گفت : همانا كه از ايران زمين بد بر سر ما آمد . شاه ، مردى را از ايران بخوانْد كه از ننگ ، ما را در خون نشاند . دو شير ژيان چون دمور و گروى كه پهلوانانى پرخاش جوى بودند ، به چنگال يك سوار ناپاكدل ، آن چنان خوار و زار و بيكار گشتند . همانا كه افراسياب ، فرجام خوبى از اين كار بيهوده‌اش نبيند . بازگشتن گرسيوز و بدگويى كردن پيش افراسياب گرسيوز اين چنين تا به درگاه افراسياب برفت و هيچ براى آرام و خواب درنگ نكرد . چون به پيش افراسياب رسيد ، افراسياب از او بسيار بپرسيد . گرسيوز نيز فراوان سخن گفت و نامهء سياوش را بداد . افراسياب آن نامه را بخواند و بخنديد و شاد گشت . گرسيوز نامدار به آن رخسارهء خندان شاه بنگريست . چون خورشيد فرو شد ، با دلى پر از كين و درد برفت و همهء آن شب را تا روز چون مار غلتان ، بر خاك به