گوهرنگار و دينار و اسپانى با زينهاى خدنگ و ستام زرّين و جناغ « 1 » پلنگ . فرنگيس را نيز افسر و گوشوار و دستبند و گردنبند گوهرنگار بداد . آنگاه پيران با سپاهيان نامدارش به ختن بازگشت . چون با شادى به ايوان خويش رسيد ، به شبستانش رفت و گلشهر را گفت : هر كه بهشت خرّم را نديده است ، اگر آن شهر فرخنده را ببيند ، گويى همان بهشت برين را ديده است . سياوش همچون خورشيدى با آيين و فرّ و هوش بر تخت بنشسته است . اندكى به رامِش ، زمين را بپيماى و برو و آن شارستان سياوش را ببين . همانا كه دارندهء آن شهر گويى خورشيد فروزندهء خاور است . در آنجا فرنگيس را با آب و تاب ، چون ماه دو هفته در كنار آفتاب ببينى . پيران از آنجا بسان كشتى بر آب به نزد افراسياب شتافت و چون بدانجا رسيد ، به او از آنچه كرده و آن باژ كه از كشورها بيآورده بود سخن گفت و اين كه چگونه در كشور هند رزم كرد و سر بدسگالان را به خاك آورد . آنگاه افراسياب شاه از او در بارهء سياوش و چند و چون كارش و آن شهر و كشور و آن جايگاه بپرسيد . پيران به دو گفت : همانا كسى كه بهشت خرّم را در ارديبهشت ببيند ، آن را از آن شهر باز نشناسد و همچنين خورشيد را از آن سياوش سرفراز . بدان كه شهرى ديدم كه هرگز كسى به مانند آن در توران و چين نبيند . از بس باغ و ايوان و آب روان ، گويى خِرَد با روان آدمى در مىآميزد و دلتنگى از انسان رخت بر مىبندد . كاخ سياوش را كه از دور ديدم ، از بسيارىِ نور ، همچون گنجى از گوهر بود . اگر اينك فرشتهاى از بهشت بيآيد ، به آن فرّ و شكوه و هوش و زيب و آيين داماد تو نباشد . ديگر اين كه هر دو كشور ، همچون بيهوشى كه به هوش آيد ، از جنگ و جوش برآسوده است . پس همچنان دل هوشمندان و انديشهء خردمندان براى ما جاودانه بماناد . شاه از شنيدن گفتار او و از اين كه سرانجام ، آن شاخ برومندش به بار نشست ، شاد گشت .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 534
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٣٤
هامش
( 1 ) - جِناغ ( جَناغ ) به معناى طاق پيش زين اسب و جُناغ به معناى دامنهء زين اسب است . برهان قاطع ، ماده جناغ .