تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥
فرستادن افراسياب ، گرسيوز را نزد سياوش آنگاه افراسياب از آنچه كه پيران بگفته بود ، با گرسيوز سخن راند و به دو گفت : شادمان به سياوش گرد برو و ببين تا او چه كرده است . آنگاه باز گرد . اينك كه سياوش ديگر دل به توران زمين نهاده است و ياد ايران نمىكند و چون تخت و تاج ايران را پدرود كرده و گودرز و بهرام و كاووس شاه و رستم زال را نيز نمىبيند و كمند و گوپال در دست نمىگيرد و بر زمينى كه سراسر خارستان بود ، شهرى چون بهار خرّم بساخت و براى فرنگيس كاخهاى بلند برآورد و او را همچنان ارجمند مىدارد ، پس تو برخيز و كار برساز و به نزد سياوخش آزاده برو . چون او را ببينى ، با او بسيار به خوبى سخن بگوى و به چشم بزرگى در وى نگر . پس چون به شكار و ميگسارى در كوه و دشت رفتيد و گروهى از ايرانيان به پيش تو بنشستند ، سياوش را به پيش آن بزرگان ، گرامى و نامى بدار و ستايش كن . نيز پيشكشهاى بسيار از دينار و گوهر و اسپ و كمر و تاج و ديباى چين و افسر و تيغ و گرز و نگين و گستردنى و رنگ و بوى ، هر چه از گنجها به چنگت آمد ، به نزد سياوش ببر . براى فرنگيس نيز همچنين پيشكشهايى ببر و با زبانى پر آفرين به پيش او برو . و اگر تو را به گرمى پذيرا گشتند ، به شادى در آن شهر خرّم بمان . پس گرسيوز نامدار ، هزار سوار تورانى برگزيد و با ايشان به سوى سياوش گرد راند . سياوش چون از آمدن گرسيوز آگهى يافت ، با سپاهيانش به پيشواز او رفت . پس يكديگر را در بر گرفتند و سياوش از او در بارهء شاه بپرسيد . آنگاه از آنجا به ايوان رفتند و سياوش جاى سپاهيان را بيآراست . پگاه روز ديگر ، گرسيوز با پيشكشها به پيش سياوش آمد و پيغام افراسياب شاه را نيز بداد . چون سياوش به آن جامهء شاهوار بنگريست ، رويش از شادى ، چون گل در بهار بشكفت . پس همگى بر اسپ سوار شدند و سياوش با سواران ايرانى ، همهء شهر را برزن به برزن به گرسيوز بنمود و