باز هم بر آن بسيار بنگارم ، ليك چون جايى خرّم و آراسته و پر از گنج و كاخ و خواسته گردد ، شادى من بسيار نپايد و كسى ديگر بر جاى من نشيند . نه من و نه فرزندم و نه هيچ پهلوانى از خويشان من شاد باشند . زندگانيم دراز نباشد و ديگر از كاخ و ايوان ، بىنياز گردم . تخت من از آن افراسياب گردد و بىگناه ، مرگ بر من شتاب آورد .
چنين است راز سپهر بلند * گهى شاد دارد گهى مستمند
پيران به دو گفت : اى سرفراز ، بيهوده انديشه بر دلت دراز مساز . زيرا كه افراسياب در سختى و رنجها پشتيبان تو است و نگين شاهى نيز در انگشت توست . من نيز تا جان در تن دارم ، بدان كوشم كه هرگز پيمانت را نشكنم و نگذارم كه بادى بر تو بگذرد . سياوش به او گفت : اى نيكنام ، هميشه نامت را به نيكى ببينيم و بيدار دل و تندرست باشى . همانا كه همهء رازهاى من به پيش تو آشكار است . اينك نيز من تو را از فرّ يزدان و از راز آسمان آگاه كنم . از سخن ايوان و باغ بگذرم و آنچه بودنى و سرنوشت است با تو بگويم تا چون آنچه بگويم رخ دهد ، نگويى كه چرا سياوش ، اين را از من نهان داشت . اكنون اى پيران ِ پهلوان ِ هوشمند ، نيك به اين گفتهها گوش بسپار . بدان كه چندى بر اين روزگار نگذرد كه به پيكار افراسياب شاه بيدار دل ، من به بىگناهى كشته گردم و اين تاج و تخت از آن كسى ديگر شود . گرچه تو راه راست و پيمان خود را با من نگاه خواهى داشت ، ولى خواست آسمان جز اين است . از گفتار بدگوى و از بخت بد بر من به بىگناهى ، بد رسد . ايران و توران به هم برآشوبند و از آن كينه ، زندگانى ، دژم گردد . سراسر زمين پر از رنج و زمانه پر از شمشيرِ كين شود . چه بسيار درفشهاى زرد و سرخ و سياه و بنفش كه از ايران در توران ببينى . چه بسيار خواستهها كه به تاراج رود و گنجهاى آراسته كه پراكنده گردد . چه بسيار كشورها كه به زير پاى ستوران بكوبند و آب جويها شور شود . آن زمان است كه افراسياب از كردار و گفتار خويش پشيمان شود ليك ديگر در آن هنگام كه از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 529
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢٩