سخن گفتن سياوش با پيران از بودنيها « 1 » چون از آن سرزمين خرّم بازگشتند ، سياوش پيوسته رازى در دل داشت و مىانديشيد . پس روزى از اختر شناسان بپرسيد كه : اكنون كه من در اينجا چنين جايگاهى بساختم ، آيا فرّ و بخت من از اين كار ، به سامان باشد يا اين كه از كردهء خود پشيمان گردم ؟ همهء ايشان به او گفتند : بنياد اين كار به هيچ روى ، فرخنده نيست . سياوش از گفتار اختر شناسان خشمگين گشت و دلش پر درد و چشمانش پر اشك شد و بگريست . پيران به دو گفت : اى شهريار ، تو را چه رسيد كه اين چنين سوگوار گشتى ؟ سياوش گفت : اين آسمان است كه دلم را پر درد و جانم را نژند ساخت . زيرا كه هر چند خواسته و گنج و كاخِ آراسته گرد آورم ، سرانجام بايد همه را به دشمن سپارم و تنها مرگ بهرهء من باشد . چون گنگ دژ جايى در گيتى نباشد و هيچ شارستانى به دلآرايى آن نيست . مرا فرّ پروردگارِ نيكى دهش و بخت بيدار و خردمندى ، يار بود . شارستانى بدانسان بساختم و سرش را به پروين برآوردم . اكنون
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 528
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢٨
هامش
( 1 ) - منظور از بودنيها در اينجا قضا و سرنوشت است .