بيآمدند و به كام دل ، همه جا را به آيين بيآراستند . چنان خروشى از آن پادشاهى برخاست كه گويى براستى شب رستاخيز بود . از بسيارىِ رامش و نالهء چنگ و ناى ، گويى دل از جاى مىجنبيد . سرانجام به جايى آباد و خوب رسيدند كه در يك سوى آن دريا و در سوى ديگر كوه و در يك سوى شكار گاهى دور از گروه بود . درختان بسيار و آب روانش دل سالخورده را جوان مىكرد . پس سياوش به پيران گفت : اينت سرزمين فرّخ نهاد . در اينجا من جايگاهى خوب بسازم كه مرا به شادى دلگشا باشد . بوستان فراخى برآورم و در آن باغها و كاخهاى فراوان بسازم . نشستنگاهى سزاوار تاج و تخت ، تا به ماه برفرازم . پيران به دو گفت : اى نيك انديش ، همچنان كن كه مىانديشى . اگر فرمان دهى ، آن چنان كه مىخواهى جايگاهى تا به ماه برآورم . سرزمين و گنج را ديگر از براى خود نخواهم . زمين و زمان را از تو سپنج « 1 » دارم . سياوش به او گفت : اى بختيار ، همانا كه تو درخت بزرگى را به بار نشانى . همهء گنج و خوبى من از توست و در هر جا نخست تو را در رنج بينم . چنان شهرى در اين جا بسازم كه همگان بدان خيره مانند . ساختن سياوش ، گَنْگ دژ را اكنون در داستان برگشايم و از سخنهاى شايستهء باستان ، سخن از آن داستان كهن شهر گنگ سياوخش گويم . برو آفرين كوجهان آفريد * ابا آشكارا نهان آفريد خداوند دارندهء هست و نيست * همه چيز جفت است و ايزد يكيست به پيغمبرش بر كنيم آفرين * به يارانش بر يك به يك همچنين كه گيتى تهى ماند از آن راستان * تو ايدر به بودن مزن داستان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 525
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢٥
هامش
( 1 ) - از معانى سپنج به پارسى ، عاريه ، منزل يك شبه و مهمان باشد كه در اينجا صادق است .