درياى چين - كه سد پرسنگ بالاى آن بود و پهناى آن را كسى ياراى پيمودن نداشت - يكايك شهرها و زمينها را نام برد و پادشاهى آنها را به آيين كيان ، به سياوش بسپرد .
پس همهء آن پيشكشها را با آن گشادنامه و تخت و تاجى زرّين به پيش سياوش فرستاد . آنگاه بر كوى ، ميدان سورى بيآراست و هر كه از دور و نزديك به آنجا مىرفت ، در آن جايگاه ، مِى و خوان و خواليگران را مىيافت و هر چه مىخواست ، مىخورد و با خود مىبرد . يك هفته همگان بدين سان شادمان بودند . افراسياب در زندانها بگشود و زندانيان را آزاد ساخت . روزگار از او شاد بود و او نيز شاد گشته بود .
پگاه روز هشتم سياوش و پيران پهلوان به نزد شاه آمدند تا از او دستور بازگشت به كاخ خويش گيرند . هر دو بر افراسياب آفرين كردند و گفتند : اى شهريار نامور زمين ، جاودانه شادمان باشى و پشت بدخواهت خميده بادا . آنگاه پيران و سياوش به شادى از آنجا برفتند و پروردگار را بسيار ياد كردند .
يك سال نيز اين چنين روزگار با داد و مهر بگذشت . روزى فرستادهاى نيكخواه از سوى افراسياب شاه به نزد سياوش آمد و گفت : افراسياب شاه از سياوشِ شهريار مىپرسد كه اى مهتر نامدار ، اكنون كه تو را از اينجا تا به چين دادهام ، پس بدانجايها برو و همهء آن سرزمينها بنگر و شهرى را كه خواهى و در آن آرام يا بى برگزين و به شادى و نيكى در آنجا بمان و يك دَم نيز خوشى را از دلت دور مدار . سياوش چون آن پيام بشنيد ، دلشاد گشت و ناى و كوس بزد و بنه بر اسپان نهاد . پس جنگ افزار فراوان و گنج و تاج زر با او ببردند . كجاوههاى فراوانى بيآراستند و در پس آن پردهها خوبرويان را بپيراستند . سياوش نيز فرنگيس را در كجاوه نشاند و بنه بر نهاد و روان گشت . به شادى به سوى ختن - كه پيران از آن شهر بود - روى نهادند . سياوش يك ماه را ميهمان پيران در ختن بود و يك روز نيز از خوردن نيآسود . گاهى به ميگسارى و رود سرگرم بود و گاه به شكار . سر يك ماه ، سپيده دمى آواز كوس برخاست و سياوش به سوى پادشاهى خويش آمد و پيران در پيش او و سپاهيانش در پس او روان بودند . چون مردم آن سرزمين آگاه گشتند ، بزرگانشان بر سر راه سياوش شاه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 524
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢٤