سد تبوك لركيماس . همهء اينها را به همراه خواستههاى بسيار ، گلشهر با خواهرانش در يك كجاوهء زرّين كه ديبا از آن فروهشته بودند ، آفرين گويان به نزد فرنگيس ببردند . گلشهر ده هزار دينار نيز از براى بشار با خود بيآورد . چون به آنجا رسيدند ، گلشهر زمين را ببوسيد و گفت : اينك ناهيد ، جفت خورشيد گشت . از سوى ديگر نيز پيران و افراسياب ، از بهر سياوش ، پر شتاب بودند . آن دختر را به آيين خويش و چنان كه در خور كِش ايشان بود ، به سياوش دادند و بر آن پيوند ، گواهانى بگرفتند . چون از اين پيمان بپرداختند ، پيران به شتاب پيامى به نزد گلشهر فرستاد تا زود به پيش فرنگيس رود و او را به نزد شاهزاده سياوش ببرد . پس گلشهر شادان به پيش فرنگيس رفت و او را گفت : همين امشب بايد كه به نزد سياوش روى تا تخت او به تو ، اى ماه ، آراسته گردد . گلشهر ، اين بگفت و زود او را بيآراستند و بر موهاى مشكينش گل بپيراستند . آنگاه فرنگيس چون ماه نو به نزديك سياوش تاجور بيآمد و با يكديگر به شادى ببودند و هر زمان مِهرشان به هم افزون گشت . يك هفته چنان بزمى بود كه مرغ و ماهى نيز نخفت و از شادى و آواز رامشگران ، زمين ، از كران تا كران همچون باغى گشت . « 1 » كشورى دادن افراسياب ، سياوش را يك هفته بر اين كار بگذشت . افراسياب چيزهاى بسيارى از اسپان تازى و گوسپند و جوشن و كلاهخود و گرز و كمند و دينار و هميانهاى درم و پوشيدنيها بيآراست و آنگاه بفرمود تا گشادنامهاى بر پرنيان نوشتند و در آن از مرز توران تا پيش
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 523
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢٣
هامش
( 1 ) ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 136 - 135 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 . ص 154 .