چرا كِشت بايد درختى به دست * كه بارش بُوَد زهر و بيخش كَبَست « 1 » كسى كه هم از نژاد كاووس باشد و هم از افراسياب ، همچو آتشى تيز باشد كه با كوههء آب برآميزد . نمىدانم كه آيا او به مهربانى به سوى توران مىآيد يا اين كه با جنگ ، رو سوى ايران مىكند ؟ پس چرا بيهوده زهر به چشم و دم مار برگزينم . پس سياوش را تا هر زمان كه اينجا بماند ، چون برادرى نگاه دارم و هر گاه خواهد كه از اينجا به سوى ايران رود ، به خوبى كار او را بيآرايم و او را به نيكى به نزد پدرش بفرستم ، آن چنان كه همهء دادگران نيز چنان پسندند . پيران كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، دل خود را بدين كار ، اندوهگين مدار . آگاه باش كه هر كسى كه از نژاد سياوش باشد ، خردمند و بيدار و فروتن باشد . پس به گفتار ستاره شناس هيچ مگراى و خرد را به كار گير و كار سياوش را آماده ساز . همانا كه از اين دو [ پدر و مادر ] نژاده ، چنان نامورى زاده گردد كه سر به خورشيد برآرد . براستى كه فروزنده تر از نژاد فريدون و كى كواذ نيابى . پس اگر هم ، راز آسمان و سرنوشت جز اين باشد ، بدان كه با انديشه كردن ِ بسيار نيز نتوانى آسمان را با خود بر سر مهر آوردن . هر آنچه مىبايد بشود ، بىگمان خواهد شد و با پرهيز تو چيزى كه بايد بشود ، باز نخواهد ايستاد . پس آگاه باش كه هر آنچه تو از بخت بپرسى و جوياى آن باشى ، همان بيابى . افراسياب به پيران گفت : دانم كه انديشهء تو بد نيآوَرَد . اينك من نيز با فرمان و انديشهء تو همداستان گشتم . تو برو و هر چه مىخواهى ، به خوبى بكن . پيران در برابر او خم گشت و او را نماز برد و بسيار آفرين كرد و بازگشت . آنگاه به شتاب به نزد سياوش رفت و آنچه را كه رفته بود ، به دو بگفت . پس هر دو شادان با هم بنشستند و با باده نوشى ، اندوه از جان بشستند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 521
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢١
هامش
( 1 ) - كَبَسْت به پارسى به معناى حنظل است .