ايستادهاى ؟ از گيتى چه مىخواهى ؟ همانا كه سپاه و زر و گنج من به پيش تو است . من هر آنچه كه خواهى ، آن كنم . اينك بگو كه از تخت و كلاه و تيغ و مُهر ، بسيار و اندك ، چه مىخواهى ؟ پيران خردمند گفت : گيتى از تو بىنياز مبادا . مرا از بخت تو ، هم خواسته و گنج و سپاه است و هم تيغ و تاج و تخت . ولى پيامى به راز از سياوش بيآوردهام كه به تو اى شاه بازگويم . سياوش مرا گفت كه با شاه توران بگو : من دلشاد و نامجوى گشتم . مرا چون پدرى در كنار خود بپروردى و شادمانم كردى . اكنون همچنان كدخدايى بكن و بدان كه به نيك و بد از تو بىنياز نيستم . در پس پردهء تو دخترى است كه سزاوار ايوان و تخت من است و مادرش او را فرنگيس مىخواند . من اگر سزاوارش باشم ، بدين كار شاد گردم . جان افراسياب از شنيدن آن سخنان پر انديشه گشت و با ديدگانى پر اشك گفت : من پيش از اين با او در اين باره سخن گفته بودم ، ليك او بر اين گفته با من همداستان نبود . ولى بدان كه كسى كه بسيار خردمند بود به من گفت : اى دايهء بچّهء شير نر ، چرا اين چنين خود را براى او رنجه مىدارى ولى اين رنجت به بار نخواهد نشست . مىكوشى و او را پر هنر مىسازى . ليك چون او به بار آيد ، تو بىبر شوى . درست در هماندم كه نيروى جنگ يابد ، سر پرورانندهء خود را به چنگ گيرد . نيز اى پيران ، من از موبدان پير و ستاره شناسان خردمند ، آنگاه كه ستارهياب « 1 » را در برابر خورشيد بداشتند ، شنيدم كه من از نبيرهام شگفتى بسيار بينم و اين تخت و تاج و سپاه و گنج و سرزمين ، همگى بدست نبيرهام تباه گردد و از دست او در گيتى پناهى نيابم . همهء كشورم را بگيرد و از كار او بد بر سرم آيد . اكنون باورم شد كه او اين گفتار بگفته است و اين كه آسمان چه در نهان دارد . از اين دو نژاده ، يكى شاه گردد و بيآيد و گيتى را بستاند . بر و بومى درست در توران برجاى نگذارد و تاج و تخت را از من بگيرد . پس چرا چنين كنم ؟
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 520
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٢٠
هامش
( 1 ) - ستاره ياب به پارسى به معناى اسطرلاب است .