به زن دادن پيران ، دختر خود را به سياوش روزى سياوش و پيران در كنار هم بنشستند و از بيش و كم با يكديگر سخن گفتند . پيران به او گفت : تو در اين سرزمين ، آن چنان ماندهاى كه گويى رهگذرى هستى . ليك افراسياب شاه چنان بر تو مهربان است كه شب به نام تو مىخوابد . تو خرّم بهار و نگار و اندوهگسار اويى . تو بزرگ و فرزند كاووس شاهى كه از بسيارىِ هنرهايت ، سرت به ماه ساييده است . اينك پدرت پير گشته است و تو برنايى . پس هوشيار باش كه ميان تو و تاج شاهى جدايى نيافتد . تو شهريار ايران و تورانى . يادگارى پر هنر از شاهانى . ليك برايت هيچ كسى را نمىبينم . كه با تو پيوند خونى داشته باشد و بر تو مهر بورزد . در توران نيز كسى را سزاوار و دمساز خود نيابى . نه برادرى دارى ، نه خواهر و نه زن . همچون شاخ گلى هستى در كنار چمن . پس اينك زنى براى خود برگزين . پس از مرگ كاووس ، ايران و تاج و تخت دليران از آن تو باشد . اكنون بدان كه در پيش پردهء افراسياب سه ماهروى است كه اگر ماه نيز چشم داشت ، چشم از ايشان بر نمىداشت . سه دختر نيز در شبستان گرسيوز هستند كه هم از سوى مادر و هم از سوى پدر ، نژادهاند . نبيرهء فريدون و فرزند شاهند و هم زيب دارند و هم تاج و تخت . در پس پردهء من نيز چهار دختر خردسال هستند كه برايت همچون بندگانى مىباشند . از ميان ايشان ، جريره « 1 » بزرگتر است و همتايى از خوبرويان ندارد . اگر او را بپسندى ، برايت بندهاى خواهد بود . سياوش به او گفت : سپاس دارم ، مرا همچون فرزند خود بشناس . از ميان آن خوبان ، جريره سزاوار من است ، چرا كه اگر با جان و دل خويش پيوند سازم ، بهتر باشد . او نازِشِ جان و تنم باشد و بجز او كسى را از اين
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 517
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥١٧
هامش
( 1 ) - جَريرهJarireh. صاحب مجمل التواريخ و القصص آورده است كه جريره به روايتى دختر پيران و به روايتى ديگر ، خواهر وى بوده است . ص 29 . جالب اين كه ثعالبى به رغم اين كه گزارش بسيار كاملى از رويدادهاى فوق آورده ، اما هيچ ذكرى از ازدواج سياوش با جريره نكرده است .