سواران ايران به نرمى بازى كردند . تركان گوى بيانداختند و همچون آتش بتاختند . افراسياب چون آواز تركان را بشنيد ، بدانست كه آن گفتار پهلوىِ سياوش چه بود . آنگاه گفت : يك نيكخواه با من بگفته است كه در گيتى براى تير و كمان و بر و دوش سياوش ، همتايى نيست . سياوش چون سخن او بشنيد ، كمان كيانى را بركشيد . افراسياب كمان او را خواست تا بنگرد و به كسى دهد تا آن را بكِشد . چون كمان را نگاه كرد ، در آن خيره بماند و بسيار آفرين كرد . آنگاه آن را به گرسيوز تيغ زن داد و گفت : آن را به زه كن . گرسيوز بكوشيد تا كمان را به زه كند ، ليك نتوانست و آن تُرك از آن كار ، دژم شد . افراسياب شاه كمان را از گرسيوز بستد و بر زانو نشست و خانهء كمان را بماليد و آن را به زه كرد و خندان به او گفت : من نيز به روزگار جوانى چنين كمانى داشتم ، ولى اكنون زمان ، ديگر گشته است . همانا كه بر ويال و دوش سياوش بر پشت زين نيز جز اين كمانى نخواهد . آنگاه بر اسپريس « 1 » نشانه بنهادند و سياوش بدون هيچ سخنى ، همچون ديو بر آن اسپ بادپاى بنشست و ران بيافشرد و فرياد زنان بيآمد و تيرى بر ميان نشان زد . چشم گردنكشان به دو خيره مانده بود . بار ديگر تير خدنگ ِ چهار پَرى به آسمان رانْد و به آن نشانه بزد ، چنان كه آن را سوراخ سوراخ بكرد . آنگاه كمان را بر بازو افكند و به پيش افراسياب بيآمد و از اسپ فرود آمد . شاه بر پاى خاست و گفت : براستى كه اين هنرت ، خود ، گواهى بر گوهر و نژادت است . آنگاه از آن جايگاه ، دلشاد و ارجمند به سوى آن كاخ بلند رفتند و خوان و مِى بيآراستند و رامشگران سزاوارى بيآوردند . بسيار مِى بخوردند و شاد گشتند و همگان نام سياوش بر زبان راندند . بر سر خوان بنشسته بودند كه شاه ، جامهاى شاهوار بيآراست كه هيچ كسى در گيتى پيش از آن به مانندش نديده بود . پس آن را به همراه اسپ و ستام و تخت و كلاه و دينار و هميانهاى درم و ياكند و پيروزه و چند كنيزك و ريدك و جامى پر از ياكند درخشان بفرمود تا بشمرند و همه را به سوى كاخ
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 515
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥١٥
هامش
( 1 ) - اسپريسAsprisبه معناى ميدان و عرصهء تاخت و تاز اسپ ، به درازاى دو هزار گام است . برهان قاطع ، ماده اسپ ريس و حواشى معين .