تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
ايشان يار شاهند و من تنهايم و به تنهايى بايد نگهدار چوگان باشم . اگر كه شاه مرا فرمان مىدهد ، سوارانى از ايرانيان به ميدان آورم تا در زدن گوى ، مرا بدانسان كه آيين باشد ، يارى كنند . چون افراسياب اين سخن سياوش را بشنيد ، با او در آن كار همداستان گشت . پس سياوخش هفت مرد از ايرانيان را كه شايستهء نبرد بودند ، برگزيد . آنگاه چنان خروش تبيره از ميدان برخاست كه گويى آسمان به زمين آمد . از آواز سنج و دَم كارناى گويى ميدان از جاى بجنبيد . افراسياب گويى بزد ، كه همچنانكه سزاوار بود ، تا به ابر برآمد . سياوش اسپ خود را برانگيخت و چون گوى به زير آمد ، بدانسان آن را بزد كه گوى از برابر چشم ناپديد گشت . پس افراسياب شاه بفرمود تا گوى ديگرى به نزد سياوش ببرند . سياوش آن گوى را ببوسيد و بار ديگر خروش ناى و كوس برخاست . سياوش بر اسپ ديگرى بر نشست و گوى را چندى در دست بگرفت و آنگاه آن چنان با چوگان بر او زد كه گويى آن گوى به ماه بر شد . از چوگان او ، گوى ناپديد گشت ، آن چنان كه كه گويى آسمان آن را بركشيد . ديگر كسى در ميدان ، خندان نبود . ليك افراسياب از آن گوى سياوش خندان گشت و با خندهء او بود كه سر نامدارانش از خواب برآمد و همگى گفتند : ما هرگز سوارى را بر زين ، به نامدارى او نديده‌ايم . افراسياب ، آن شاه نامور ، گفت : كسى كه با فرّ يزدان است ، اين چنين باشد . دانسته‌ام كه سياوش از خوبى و ديدار و فرّ و هنر ، ديدنش بهتر از شنيدنش باشد . آنگاه در يك سوى ميدان تخت بنهادند و شاه بيآمد و بر آن بنشست و سپاهيان را گفت : ميدان و چوگان و گوى از آن شمايان باشد . پس آن دو سپاه با يكديگر نبرد چوگان بكردند و گَرد را تا به خورشيد برآوردند . در هر سو گفتگوى بسيار بود و هر يك از ديگرى گوى مىبُرد . در همان هنگام تركان با تندى و درشتى خواستند كه گوى را ببرند . سياوش چون آن بديد ، براى ايرانيان اندوهگين گشت و به زبان پهلوى گفت : با اين بخت و گردش روزگار ، آيا ديگر اين ميدان بازى است يا كارزار است ؟ چون ميدان بسر آمد ، سياوش روى بتابيد و گوى را به تركان سپرد . ديگر از آن پس
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 514 | حكيم أبو القاسم الفردوسي