تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦

سياوش ببرند . آنگاه به همهء خويشانش در توران زمين كه به دو مِهرى بسيار داشتند ، گفت : همهء شمايان نيز براى سياوش ، خواسته و خوانهاى آراسته بيآوريد . و به همهء سپاهيان گفت : همگى سر به فرمان سياوش باشيد . رفتن افراسياب و سياوش به شكار روزى افراسياب به آن شاهزاده گفت : يك روز با من به نخچيرگاه بيا تا دل را شاد و خرّم كنيم و روانمان را با شكار ، بىاندوه سازيم . سياوش به دو گفت : هر گاه كه خواهى ، چنان كنم . پس روزى به نخچيرگاه رفتند . شاه با باز و يوز شكارى برفت و سپاهى از هر گونه ، از ايرانيان و تورانيان با او برفت . سياوش در آن دشت ، گورخرى ديد . پس چون باد از ميان سپاه بردميد و به تيزى و سبكى در فراز و نشيب بتاخت و يك گور را با شمشير بزد و بر دو نيم كرد . سپاه شاه كه به دو مىنگريستند ، چون چنين ديدند ، همگى به افراسياب گفتند : اينت سرافراز و شمشير زن . آنگاه به يكديگر روى كردند و گفتند : از ايران ، بد بر سر ما آمد ، زيرا كه نام سران و بزرگانمان به ننگ آمد . سزاوار باشد كه با شاه ، جنگ آغازيم . از سوى ديگر ، سياوش در كوه و دشت و دَهار « 1 » بتاخت و با شمشير و تير و نيزه در هر جا توده‌اى از شكار بساخت و ديگر سپاهيان را از شكار آسوده كرد . آنگاه از آن جايگاه همگى با دلى شاد به سوى ايوان شاه رفتند . از آن پس افراسياب اگر شاد بود يا دژم ، بجز سياوش با كسى ديگر نبود . ديگر با جهن و گرسيوز و هر كس ديگر شاد نبود و بديشان راز نگشود . روز و شب با سياوش بود و لبانش به دو خندان بود . و بدين گونه يك سال بگذشت و در همهء آن سال ، سياوش و افراسياب ، در اندوه و شادى با يكديگر بودند .

هامش
( 1 ) - دَهار به پارسى به معناى غار است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 516 | حكيم أبو القاسم الفردوسي