ديدن سياوش ، افراسياب را
چون به افراسياب از آمدن سياوش با آن فرّهى آگهى كردند ، از ايوان ، كمر بسته و با سرى پر شتاب ، پياده به كوى آمد . سياوش چون او را بديد ، از اسپ پياده شد و به پيشش دويد . يكديگر را در بر گرفتند و بر چشم و سر هم بسيار بوسه دادند . آنگاه افراسياب گفت : ديگر از اين پس بدى در گيتى به خواب رفت . ديگر نه آشوب خيزد و نه جنگ ، ميش و پلنگ با هم به آبشخور آيند . زمانى گيتى از تورِ دلير برآشفت ولى اكنون ديگر كشور از جنگ سير گشته است . هر ساله دو كشور پر از شور بود و دل گيتى از آشتى دور بود . ليك اكنون زمانه به تو رام گردد و از جنگ و جوشن ِ خون برآسايد . اينك همهء شهر توران ، تو را بندهاند و دل به مهر تو آكندهاند . همهء جان و دل و گنج من به پيش تو است و خودم به تن و جان ، خويش تو هستم . من با رويى خندان ، پدروار به تو مهر خواهم آورد . سياوش او را سخت آفرين كرد و گفت : هرگز در گيتى بخت از تو برنگردد . خداى گيهان آفرين را سپاس كه آرام از اوست و پرخاش و كين نيز از او .
آنگاه افراسياب دست سياوش را در دست گرفت و همچنان بيآمد و بر تخت شاهى بنشست و به روى سياوش نگاه كرد و گفت : براى سياوش ، همتايى در گيتى نشناسيم . چنين روى و بالا و فرّ بزرگان را مردمان گيتى ندارند . آنگاه به پيران گفت :
كاووس ، پير و كم خرد است كه از روى چنين پسرى با اين برز بالا و چندين هنر ، شكيبا و آرام است . من در خواب ، سياوش را ديدم ، با اين همه اين چنين از ديدار او در شگفت شدم . ولى در كار كاووس خيره ماندهام كه چنين فرزندى دارد و روى از او بر مىگرداند . پس افراسياب يكى از ايوانها را برگزيد و همهء كاخ را زربفت بگسترانيد . آنگاه تختى زرّين در پيش نهادند كه همهء پايههايش چون سر گاو ميش بود و آن را با ديباى چينى بيآراستند . همه گونه ساز نيز بيآوردند . پس افراسياب به
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 511
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥١١