تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
از سوى ديگر چون توس به بلخ آمد ، با او آن سخنهاى تلخ را بگفتند كه : آن پسر فرخندهء كاووس شاه ، به نزد شاه توران رفت . توس كه چنين ديد ، همهء سپاهيان را باز خواند و از آنجا به درگاه كاووس راند . كاووس شاه چون از آن كار آگه شد ، رخسارش زرد گشت و بناليد و آهى بكشيد . از خشم ِ سياوش و افراسياب ، دلش پر آتش و ديدگانش پر آب شد . با خود انديشيد كه آيا سپهر گردان چگونه خواهد گشت و آيا آسمان با او به كين خواهد بود يا به مهر ؟ ديگر جنگ و كينه را به يك سو نهاد و از آن پس از پيكار يادى نكرد . از ديگر سو به افراسياب آگهى كردند كه : سياوش به اين سوى رود آمد و سپاهش را در اين سرزمين فرود آوريد و فرستاده‌اش اينك به درگاه رسيد . افراسياب بفرمود تا همهء پهلوانان با تبيره به پيشواز او روند . آنگاه پيران ، هزار تن از خويشان خود را براى پذيره شدن سياوش برگزيد . سپاهيان را همگى ، ساز و برگ بداد و چهار پيل سپيد بيآراست . بر يكى از آن پيلان ، تختى از پيروزه بر نهادند و درفشى لرزان چون درخت كه سرش ماه زرّين بود و زمينه‌اش بنفش و ميانش را به زر بافته بودند ، با آن همراه كردند . بر آن سه پيل ديگر نيز تختهايى زرّين را به ديبا بيآراستند . آنگاه سد اسپ گرانمايه با زين زر و گوهر و سپاهى بدانسان كه گويى سپهر ، روى زمين را به مِهر بيآراسته بود ، بياوردند . سياوش چون بشنيد كه آن سپاه بيآمد ، ايشان را پذيره گشت . چون درفش پيران سپهدار را بديد و خروشيدن پيلان و اسپان را بشنيد ، تيز بشتافت و پيران را در كنار گرفت و از او در بارهء شاه و مردم بپرسيد و به دو گفت : اى پهلوان سپاه ، چرا با آمدن به اين راه ، روانت را رنجه كردى ؟ از همان آغاز در دل مىانديشيدم كه چشمانم تو را تندرست ببينند . پيران ، سر و پا و چهرهء زيبا و دلآراى