تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 509

مساهمون:

ص٥٠٩

او را ببوسيد و پروردگار را گفت : اى داور آشكار و نهان ، اگر ديدار سياوش را در خواب هم به من مىنمودى ، همانا كه پيرانه سرم جوان مىگشت . آنگاه پيران روى به سياوش كرد و گفت : چون تو را روشن و تندرست ديدم ، بايد كه يزدان را نيايش كنم . اينك كه افراسياب برايت چون پدرى باشد ، همه در اين سوى جيحون تو را بنده باشند . بيش از هزار تن از كنيزان با گوشوار من نيز با همهء گنجهايم از آن توست . همهء مردان و زنان ، بندگان تو هستند . تو جاودانه دلشاد و تندرست و كامروا باشى . اكنون اگر مرا با اين پيرانه سر مىپذيرى ، من كمر به پرستش تو ببندم . آنگاه پيران و سياوش با يكديگر به شادى برفتند و از بيش و كم سخن گفتند . همهء شهر پر از آواز جنگ و تنبور بود ، چنان كه سر هر خفته‌اى را از خواب بر مىآورد . بر خاك ، مشك ِتر ريخته بودند . اسپان در هر جاى پاى مىكوبيدند . سياوش چون اين همه را بديد ، اشك از ديدگان بباريد و از انديشه خشمناك گشت . بزم زابلستان به يادش آمد كه تا به كابلستان را بيآراسته بودند . چون سياوش به آن مهمانى رستم پيل تن آمد ، همهء نامداران انجمن گشته بودند . ايران به يادش آمد و آهى سرد از جگر بركشيد . در آن زمان نيز همه جا را زر و گوهر و مشك و شاهبوى ريخته بودند . دلش به ياد آنها آمد و بسوخت و چون آتش برافروخت . پس روى از پيران بپيچيد و بپوشيد ، ليك پيران سپهبد ، آن اندوه و درد او را بديد و بدانست كه چه به ياد او آمد . اندوهگين گشت و لب را به دندان گزيد . پس در قاچار باشى « 1 » فرود آمدند و به گفتگو بنشستند . پيران به ديدار و گفتار و آن دوش و بر ويال سياوش بنگريست . چشمانش به او خيره مانده و پيوسته نام يزدان بر او مىخواند . « 2 » به سياوش گفت : اى شهريار نامور ، تو يادگارى از شاهان گيتى هستى . سه چيز با تو است كه هيچ كس ديگرى در گيتى از نژاد بزرگان ندارد : يكى آنكه گويى از تخمهء كى كواذ ، تنها نژاد از تو گيرند . ديگر آنكه چنين راستگو و نيكوگفتارى . و سديگر آنكه گويى

هامش
( 1 ) - توضيح مكان اين شهر نيز دقيقاً همان است كه در زيرنويس قبچاق‌تاشى آمده است .
( 2 ) - خواندن نام يزدان بر شخص ، به جهت دفع چشم زخم است .