از مهربانى ، از چهرهات پيوسته مِهر بر زمين مىبارد . سياوش به دو گفت : اى پير پاكيزهء راستگوى ، اى كه در گيتى به مهر و راستكارى شهرهاى و از هر كار اهريمنى و ناراستى بدورى ، اين چنين كه تو با من پيمان مىبندى ، مىدانم كه پيمانم را نشكنى .
پس اى نيكخواه به مهر و راستكارى تو ، در اين سرزمين ، آرام گيرم . اگر از بودن در اينجا بر من چنين نيكويى رسد ، پس نبايد به اين كردهء خود بگريم . اگر همچنين نيست ، پس بفرماى تا از اينجا بگذرم و مرا راه كشورى ديگر بنماى .
پيران به دو گفت : ديگر به اين كار ميانديش و چون اين چنين از ايران زمين گذشتى ، ديگر دل از مهر افراسياب مگردان و هيچ گونه در رفتن شتاب مكن . افراسياب اگر چه نامش در گيتى به بدى پراكنده گشته است ، ليكن جز آنست و مردى ايزدى است . خِرَد و هوش و انديشهاى بلند دارد و بيهوده به راه گزند نتازد . مرا نيز با او پيوند خونى است و نيز برايش هم پهلوانم و هم راهنما . نزد او آبرو و جاهم بسيار است و گنج و تخت و سپاه فراوان دارم . همانا كه بيش از سد هزار سوار در اين سرزمين به فرمان من هستند و دوازده هزار از ايشان خويشان منند و هر گاه كه خواهم ، شب و روز به پيش من باشند . هم بوم و بر دارم و هم گوسپند و اسپ و گنج و كمان و كمند . جز اينها نيز بسيار چيزهاى نهفته دارم و از هر كسى بىنيازم . اينك اگر تو در اينجا به شادى جاى و آرام گيرى ، همهء آنچه گفتم برخىِ تو باد . تو را از يزدان پاك پذيرفتم و از دل و جان ، تو را پرستش كنم و نگذارم كه از بديها ، گزندى به تو رسد . اگر چه هيچ كسى راز آسمان نداند . سياوش از آن گفتهها رام گشت و روانش از انديشه آزاد شد . پس با يكديگر به خوردن بنشستند و سياوش چون پسر گشت و پيران چون پدر . آنگاه خندان و با دلى شاد برفتند و جايى درنگ نكردند تا اين كه به شهر گنگ رسيدند كه جايگاه خرّمى براى درنگ بود .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 510
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥١٠