تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
دشوارى مىتوانى بگذرى ، مگر اين كه خواست يزدان باشد . از اين راه ، ديگر زمينى نبينى و بايد از درياى چين بگذرى . ولى يزدان تو را از اين كار بىنياز كرده است . پس در اينجا بمان و به خوبى بساز . اينك همهء سپاه و دژ و گنجها از آن توست ، پس ديگر بهانهء رفتن مجوى . هر گاه نيز كه آهنگ آشتى با پدر كنى ، تو را گنج و كمر زرّين سپارم و تا به ايران به روى ، به دلسوزى با تو در راه بيآيم . جنگ تو با پدرت ديرى نپايد و باشد كه چون چندى بگذرد ، از جنگ سير گردد . بدان كه چون آدمى به شست و پنج سالگى رسد ، ديگر از باد پيرى ، آتشش فسرده گردد . آنگاه ايران و گنج و سپاه از آن تو باشد و تاج همهء كشورها نيز بستانى . من از يزدان پاك پذيرفتم كه با جان و تن در خوبى بكوشم و به بد فرمان ندهم و خود نيز بد ندارم . بارى ، چون شاه ، نامه را به مُهر آورد ، بفرمود تا زنگهء نيكخواه به شتاب كمر به رفتن ببندد . آنگاه افراسياب جامهء شاهوار بسيار بيآراست و با سيم و زر و يك اسپ زرّين ستام گران به همراه زنگه روانه كرد . زنگهء شاوران شتابان بيآمد و چون نزديك تخت سياوش رسيد ، همهء آن گفتنيها بگفت . سياوش از سويى از آن كار ، شاد گشت و از سوى ديگر پر از درد و فرياد شد . از سويى مىديد كه بايد دشمنش را دوست گيرد . از سوى ديگر مىدانست كه كجا از آتش ، باد سرد خواهد دميد ؟ ز دشمن نيآيد مگر دشمنى * به فرجام ، هر چند نيكو كنى سپاه سپردن سياوش به بهرام پس سياوش نامه‌اى به پدر بنوشت و همهء سخنها را نزد او ياد كرد و گفت : من با همهء جوانيم خِرَد يافتم و از كردار بد روى پيچيدم . از آن آتشِ مغزِ شاه گيتى ، دلم در نهان برافروخته گشت . نخست اين شبستان تو بود كه مرا دردى شد كه از آن خون دل مىگريستم . مرا بايسته شد كه از كوه آتش بگذرم . از آن كار ، آهوى دشت نيز بر من زار بگريست . آنگاه از براى آن ننگ و خوارى بود كه به جنگ شدم و خرامان به