چه رو سخن را دراز كنيم ؟ ليك سياوش پند آن دو خردمند را نپذيرفت زيرا كه خواست آسمان ، ديگرگونه بود . پس گفت : من فرمان شاه را برتر از خورشيد و ماه مىدانم ، ولى از خاشاك گرفته تا پيل و شير ، هيچ چيز و هيچ كس ، در برابر پيمان يزدان ، دلير نگردد . كسى كو ز فرمان يزدان بتافت * سراسيمه شد ، راه دانش نيافت [ اگر بخواهم فرمان شاه را پذيرم ] ، بايد كه دست به خون بيازم و دو كشور را به كين خواهى رهنمون شوم . كاووس نيز مرا از براى آزاد كردن گروگانها بيآزارد و سخنهاى گذشته را باز آورد . اگر هم بدون اين كه كارى كنم ، به نزد شاه بازگردم ، به همانسان خشم و پيكار آوَرَد و مرا اشك اندوه در كنار بيآورد . اينك اگر شمايان نيز دلتان از كار من تيره گشته و سر از گفتارم بپيچيدهايد ، خودم بجاى شما در اينجا بمانم و سپاه را به توس سپارم . چرا بيهوده كسى را كه هيچ بهرهاى از گنج من نيافته ، به رنج دچار سازم ؟ چون سياوش به ايشان چنين پاسخ داد ، جان آن دو گردنفراز بپژمرد و از بيم جداييش گريان شدند . دل و چشم ايشان روزگار بدى را مىديد و دريافتند كه ديگر او را نخواهند ديد . از آن رو بگريستند و زنگه به سياوش گفت : ما همگى تو را بندهايم و دل به مِهرت آكندهايم . تن و جان ما برخىِ « 1 » تو بادا . پيمان تا به هنگام مرگ ، چنين بادا . پس چون سياوش از آن نيكخواه ، چنين پاسخى يافت ، به زنگه گفت : برو و به شاه تركان بگوى كه ما را از اين كار ، چه بر سرآمد . او را بگوى كه : از اين آشتى ، بهرهء من جنگ است و همهء نوش تو براى من درد و زهر است . بدان كه من پيمان تو را از سر بيرون نسازم ، اگر چه از تخت شاهى جدا افتم . يزدان گيهاندار ، پناه من است و زمين برايم چون تخت و آسمان ، چون تاج است . اينك چون بدون اين كه كارى كرده باشم ، شايسته نيست كه بيهوده به پيش كاووس شاه رَوَم ، پس راهى بگشاى تا بگذرم و به جايى كه ايزد ، آبشخورم ساخته است ، بروم . كشورى در
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 502
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٠٢
هامش
( 1 ) - برخى به پارسى به معناى قربان و فدا است .