مىگفت . پس گفت : پيوسته از بخت بد ، بر تنم بد مىرسد . شاه كه دل مهربانش چون درختى پر برگ و بار بود ، چون سودابه او را بفريفت ، گويى ديگر زهرِ گزاينده شد . شبستان او زندان من گشت و بخت خندان من از او بپژمرد . از روزگار ، اين چنين بر سرم آمد كه مِهر او آتش به بار آوَرَد . من نيز به ناگزير سختى و رزم را بر آن سور برگزيدم و از شادى و بزم دور ماندم . در بلخ ، سپاه بسيارى به سپهبدىِ گرسيوز كينهخواه بود . افراسياب شاه نيز پر از كينه و با سد هزار شمشير زن در سغد بنشسته بود . پس ما همچون بادِ دمان به سويشان رفتيم و در جنگ با ايشان درنگ نكرديم .
آنگاه چون سرانجام ، ايشان سراسر كشور ايران را تهى ساختند و رفتند و آن گروگانها و پيشكشها را فرستادند ، همهء موبدان چنين دانستند كه ما از اين رزمگاه باز گرديم .
اينك كاووس اگر از بهر فزونى است كه جنگ مىكند ، پس چون گنجى اين چنين فراهم آمد و كشور نيز به چنگش افتاد ، چرا بايد بيهوده خون بريزد و اين چنين كينه بورزد ؟ همانا سرى كه مغز ندارد ، بهتر را از بدتر بازنشناسد . كى كواذ آمد و رفت و گيتى را به ديگران سپرد . از پسِ او نيز همه خواهند رفت . ليك كاووس را اين كار من پسند نيآمده و به رنج و آزار من مىكوشد و به خيرهسرى مرا به جنگ فرمان مىدهد . من از آن ترسم كه آن سوگندى كه خوردم ، مرا آزارى رساند . سر از يزدان نبايد گرداند و از كار نياكان نبايد رميد . كاووس مىخواهد تا هر دو گيتىِ مرا از من بگيرد و من به كام دل اهريمن بمانم . پس از آن چه كسى داند كه از آن كارزار ، روزگار ، چه كسى را بر مىكشد ؟ اى كاش مادرم مرا نزاييده بود ، يا اگر زاييد ، مرگ مرا در مىربود كه اين چنين رنج و سختىها بايد كشيد و اندوه فراوان بايد چشيد . اين درختى بلند است كه بارش زهر و برگش گزند باشد . اينك من اگر از اين پيمانى كه بدين گونه بكردهام و سوگندها به يزدان خوردهام ، سر بگردانم ، دانم كه از هر سو كاستى پديد آيد . همه كس در همه جا ، چنان كه سزاوار من است ، زبان به بد بر من بگشايند . اكنون كه در گيتى ، اين سخن كه با شاه تركان پيمان بستهايم ، پراكنده گشته است بازگشتن به كينه خواهى و سر از كيش پيچيدن را كجا كردگار بر من بپسندد ؟
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 500
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٠٠