پس به گوشهاى از گيتى مىروم تا نامم از كاووس نهان گردد . و تو اى زنگهء شاوران ِ نامور ، تنت را به رنج بيآراى و درنگ مدار و سر به خواب مياور . به درگاه افراسياب برو و اين همه گروگان و خواسته از دينار و گنج و تخت را باز به پيش او ببر و او را بگوى كه چه بر سر ما آمد . آنگاه سياوش به بهرام پسر گودرز بفرمود كه : اين سپاه و پيل و كوس و اين مرز را ، همگى به تو سپردم . تو اينجا بمان تا توس سپهدار بيآيد . آنگاه همهء اينها را به او بده و هر چه هست از گنج و تاج و تخت به پيش او يكايك بر شمار . چون بهرام گفتار سياوش را بشنيد ، دلش از كردار او پيچان گشت . زنگهء شاوران نيز خون بگريست و بر بوم هاماوران نفرين كرد . « 1 » آنگاه هر دو پر از اندوه به پيش او نشستند و روانشان از گفتار او دژم گشت . بهرام به سياوش گفت : اين چاره نيست . تو را بدون پدر ، جايى در گيتى نباشد . پس نامهاى به نزد شاه بفرست و بار ديگر رستم پيل تن را از او بخواه . آنگاه اگر باز هم تو را به جنگ فرمان داد ، پس آهنگ جنگ كن . سخن ِ به اين كوتاهى را دراز مگير و آرام بگير و بدان كه پوزش تو از پدر ، ننگ نباشد . اينك اگر مرا به نزديك او فرستى ، آن جان تاريكش را بر افروزم . ولى تو اگر دلت از براى آن گروگانها اين چنين رنجه گشته است ، پس ايشان را رها كن . همانا كه جنگ بر تو روا نباشد . كاووس شاه نيز كه در نامه تنها به جنگ فرمان داده است ، كارى نگفته كه درمانى براى آن نباشد . ما به فرمان كاووس ، جنگ مىكنيم و گيتى را بر بدانديش به تنگ مىآوريم . پس بيهوده انديشه بر دلت دراز مكن و سرِ كاووس را با چرب زبانى به دام آور و اينك كه درخت بزرگى به بار نشسته است ، روزگار بر ما دژم مگردان و ديده و تاج و تخت را پر از خون مساز و دل آن درخت خسروانى را رنجه مدار . تخت و تاج و سپاه و بارگاه بدون تو چگونه باشند ؟ همانا كه سر و مغز كاووس ، چون آتشكده ، و جنگ او بيهوده است . و بدان كه اگر راز آسمان و سرنوشت ، جز اين باشد ، پس از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 501
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٥٠١
هامش
( 1 ) - كنايه از سودابهء هاماورانى و فتنهانگيزى اوست كه سياوش را به رفتن به جنگ افراسياب واداشت .